رفتن به محتوای اصلی

مرزهای پنهان طبیعت: آیا شواهد زیستی از ذات‌گرایی ارسطویی پشتیبانی می‌کنند؟ مقایسه‌ای میان دیدگاه‌های ارنست مایر و مایکل دنتون

تاریخ انتشار:
دکتر محمدحسین باقری زاده

چکیده:

این یادداشت با هدف واکاوی نسبت میان «ذات‌گرایی» و «مفهوم زیست‌شناختی گونه» در زیست‌شناسی معاصر، به تحلیل تطبیقی دیدگاه دو چهره‌ شاخص این حوزه یعنی ارنست مایر و مایکل دنتون می‌پردازد. ارنست مایر، با تکیه بر شواهد تجربی و مبانی نظری تکامل داروینی، ذات‌گرایی ارسطویی و مفهوم تیپ‌شناختی را در تبیین گونه‌های زیستی ناکارآمد دانسته و «مفهوم زیست‌شناختی گونه» مبتنی بر جمعیت‌های هم‌تولید و خویشاوندی ژنتیکی را معیار معتبر تمایز انواع معرفی می‌کند. در مقابل، مایکل دنتون با تحلیل داده‌های ریخت‌شناسی، جنین‌شناسی، ژنتیکی و بیوشیمیایی استدلال می‌کند که الگوی واقعی طبیعت نه بر پیوستگی تدریجی و ظهور صفات بنیادی متمایز از طریق انباشت جهش‌های‎ مفید؛ بلکه بر ثبات ساختاری، ناپیوستگی میان رده‌ها و وجود مرزهای پیچیده و پایدار میان انواع استوار است. بدین‌ترتیب،یافته‌های تجربی شواهدی ارائه می‌کنند که بیشتر با الگوی سلسله‌مراتبی و نوع‌گرایانه‌ی حیات سازگار است تا با توالی تکاملی. این پژوهش نشان می‌دهد که کشمکش میان ذات‌گرایی و نظریه‌ی تبدّل انواع، نه صرفاً نزاعی فلسفی، بلکه اختلافی مبتنی بر تفسیر شواهد تجربی در علوم زیستی است.

ظهور نظریه‌ی تکامل داروین، نقطه‌ی عطفی در تاریخ علوم تجربی به شمار می‌آید. یکی از پیامدهای بنیادی این نظریه، رد جهان‎بینی ماهیت‌باوری یا ذات‌اندیشی[1] بود که در سنت فلسفی قدیم به‌ویژه از زمان ارسطو بر فهم و تعریف «گونه»[2] یا نوع زیستی سایه افکنده بود. مراد از ذات‌اندیشی، تعریف‌های نومینال ناظر به ذات به‌وسیله‌ی مقولات عشر ارسطویی است. در سنت فلسفی، گونه‌ها دارای ذواتی ثابت و ذاتاً متمایز از یکدیگر بوده و هر یک صورت نوعیه‌ی خاص خود را دارا هستند. (طبيعت يا صورت نوعيه آن نيرويى است كه مبدأ آثار در اجسام است و همان نيرویی‌ است كه حكما آن را مبدأ تنوع اشياء كه در جسميت با يكديگر شريك هستند می‌دانند) اما پس از طرح و غلبه‌ی نظریه‌ی تکامل داروین و ظهور زیست‌شناسی مدرن، گونه‌ها صرفا به مثابه‌ی یک طبقه‌بندی زیستی و کاملا وابسته به ویژگی‌های قابل مشاهده، تعریف شدند.این تحول، پرسشی محوری را پیش روی ما قرار می‌دهد: حقیقت گونه‌های جانوری چیست؟ آیا حقیقت گونه را می‌توان صرفا در سطح زیستی و براساس توصیف‌های پدیدارشناختی تبیین کرد یا باید در پی کشف ماهیت و ذات آنها بود؟ با این حال، در این نوشته وارد بحث‌های فلسفیِ مربوط به «صورت نوعیه» به‌عنوان حقیقت انواع، از جمله گونه‌های جانوری نمی‌شویم؛ بلکه تمرکز ما بیشتر روی بررسی و ارزیابی دو رویکرد تجربیِ معاصر یعنی «نوع‌گرایی» و «مفهوم زیست‌شناختی گونه» در میان زیست‌شناسان است. پرسش محوری این است که آیا شواهد تجربی موجود واقعا از رویکرد پدیدار‎گرایانه یا مفهوم زیست‌شناختی گونه پشتیبانی می‌کند یا مؤید رویکرد ذات‌گرایی هستند؟

تا پیش از سده نوزدهم، زمین‌شناسی بر دیدگاه فاجعه‌باوری[3] استوار بود؛ اما چارلز لایل (زمین‌شناس معاصر داروین) با طرح نقش فرآیندهای تدریجی و طولانی‌مدت در شکل‌گیری ساختارهای زمین، چشم‌اندازی نو ارائه کرد و زمینه را برای تبیین‌های طبیعیِ داروین درباره‌ی پیدایش گونه‌ها فراهم ساخت.[4]

در سده‎ی هفدهم برخی از دانشمندان تلاش کردند تا تعریف تازه‎ای از «نوع» یا «گونه» ارائه دهند. در این دوره، تلاش طبیعی‌دانان معطوف به تبیین «گونه» یا «نوع طبیعی» و تمایز آن از مفهوم فلسفی «نوع» بود. این تحولات، همراه با افول فلسفه‌ی اسکولاستیک یونانی و غلبه‌ی روش تجربی در علوم طبیعی پس از رنسانس، سیری از موضع «ذات‌اندیشی» به سمت «پدیدار‌نگری»[5] فرگشت‌گرایانه بود.[6] پیامد این تغییر رویکرد، غفلت از جنبه‌ی فراطبیعی نفس در موجودات زنده و تمرکز بر آناتومی و جنبه‌های صرفا زیستی در آنها بود. برای نمونه، جان‌ری، گیاه‌شناس انگلیسی در کتاب خود با نام «تاریخ انواع نباتی»، نوع یا گونه را چنین تعریف می‌کند: «مجموعه صفاتی مشترک و ثابت میان تعدادی افراد که هم به لحاظ ساختار درونی و هم به لحاظ شباهت‌های به ارث رسیده از نسل‌های قبل، در همه‌ی این افراد مشترک باشند[7] این تعریف پس از او، مورد توجه قرار گرفت و با اصلاحاتی، در مطالعات بعدی به کار گرفته شد.

مفهوم زیست‌شناختی گونه:[8]

وقتی صحبت از «گونه» می‌شود، طبیعتاً این سؤال پیش می‌آید که اصلاً چه چیزی باعث می‌شود یک گروه از جانداران را گونه‌ای مستقل بدانیم؟ زیست‌شناسان درباره‌ی این موضوع دیدگاه‌های مختلفی دارند. به‌گفته‌ی استرلنی، معمولاً سه ملاک اصلی مطرح است: 1) شباهت‌های ظاهری و ریخت‌شناسی ۲) تاریخ تکاملی و جایگاه آن موجود در درخت حیات 3) یا آمیزش جنسی و خویشاوندی ژنتیکی به‌عنوان ملاک تمایز گونه‌ها.[9] 

ارنست مایر به عنوان متخصص و پژوهشگر کهنه‌کار بحث گونه، با توجه به اشکالات موجود در دو دیدگاه نخست، رویکرد سوم را اتخاذ کرده است. از نظر او، گرچه دست‌یافتن به توافق نظر بر سر هویت نوع زیستی بسیار دشوار است؛[10] اما گونه‌های موجودات زنده هویاتی عینی بوده و واحد اصلی تکامل می‌باشند.[11] وی به‌عنوان واضع مفهوم زیستی «گونه»، آن را چنین تعریف می‌کند: «گونه‌ها گروه­هایی از موجودات زنده هستند که در جمعیت‌­های طبیعی با هم آمیزش می‌کنند و این جمعیت‌ها از دیگر گروه‌ها به‌لحاظ باروری جدا می‌باشند[12] تأکید این تعریف زیست‌شناختی گونه، نه بر میزان تفاوت ریختی؛ بلکه بر خویشاوندی ژنتیکی است. با این حال، زیست‌شناسان به تعریف مایر نیز اشکالاتی وارد کرده‌اند؛ از این رو تاکنون تعریف جامع و مانعی از گونه به دست نیامده و تعاریف موجود هر یک با اشکالاتی مواجه‌اند.[13] 

بنابراین، با ظهور و غلبه‌ی نظریه‌ی تکامل داروین، زیست‌شناسانی همچون ارنست مایر بر این باور شدند که نگرش ذات‌گرایانه و ثابت‌نگر به گونه‌ها، قادر به توضیح تنوع و تغییرات درون‌گونه‌‎ای نیست. از دید آنان، داده‌های زیست‌شناختی نشان می‌دهند که جمعیت‌ها در طول زمان تغییر می‌کنند، ویژگی‌های آن‌ها انعطاف‌پذیر است و مرز میان گونه‌ها اغلب واضح و مطلق نیست.[14]ارنست مایر مهم‎ترین نقطه ضعف «مفهوم سنخ‌شناختی گونه»[15] را عدم توانایی در پاسخ به پرسش «چرا»ی داروینی می‎داند.(چرا گونه‌ها وجود دارند؟) به بیان دیگر، رویکرد ماهیت‌باورانه هیچ کمکی به تبیین دلایل ظهور گونه‌های ناپیوسته از نظر تولیدمثلی در طبیعت نمی‌کند.[16]او اشاره می‌کند که در اواخر سده‌ی نوزدهم و اوائل سده‌ی بیستم، زیست‌شناسان به این تلقی رسیدند که گونه‌ها و انواع جانوری، صرفا «تیپ» نیستند؛ بلکه عمدتا از «جمعیت»‎ها تشکیل شده‌اند. علاوه بر این، مایر معتقد است: تحقیقات حاکی از این است که اساس «مفهوم تیپ‌شناختی نوع» یعنی معیار تفاوت‌های فنوتیپی یا ویژگی‎های ظاهری، برای جایگاه و تمایز انواع، دیدگاهی خطا بوده است؛ چرا که در طبیعت جمعیت‌هایی وجود دارند که با وجود شباهت فنوتیپی، با یکدیگر آمیزش نداشته و تولیدمثلی ندارند. در مقابل، دانشمندان در میان بسیاری از گونه‌ها، افرادی را کشف کردند که به‌رغم وجود تفاوت‎های زیاد با سایر اعضای جمعیت‌شان، می‌توانستند با آنها تولیدمثل موفقی داشته باشند.[17]با توجه به این مشکلات، برخی زیست‌شناسان فرگشت‌باور به این نتیجه رسیدند که در رده‌بندی گونه‌ها باید معیار و مفهوم تاز‎ه‌ای برای انواع زیستی تدوین کرد، تا بر میزان تفاوت‌ها متکی نباشد. این رویکرد در نهایت به شکل‌گیری «مفهوم زیست‌شناختی گونه» انجامید؛ به این معنا که: «یک گونه عبارت است از چند جمعیت طبیعی که با هم قادر به آمیزش بوده و با گروه‌های دیگر قادر به زاد و ولد نیستند». به همین دلیل، ارنست مایر نوع را یک جمعیت زاد و ولدکننده تعریف می‌کند.[18] این مفهوم که معیار تشخیص انواع زیستی را بر «تولیدمثل» (ژنتیک) قرار می‌دهد، «مفهوم زیست‌شناختی گونه» نامیده می‌شود.

شواهد زیستی ذات‌گرایی و تمایز ذاتی انواع:

در مقابل، مایکل دنتون، پژوهشگر ارشد بخش بیوشیمی دانشگاه اوتاگو در نیوزلند و دارنده‌ی دکترای بیوشیمی از کالج کینگز لندن، تلاش می‌کند به این پرسش پاسخ دهد که آیا گونه‌های شناخته‌شده‌ی جانداران (برای نمونه پستانداران) از الگویی متوالی از اَشکال میانجی برخوردار بوده‌اند؛ به‌گونه‌ای که بتوان از طریق آن، گذار تدریجی از گونه‌های اولیه به انواع امروزی را نشان داد و در نتیجه، ادعای داروین مبنی بر انشقاق همه‌ی پستانداران از یک گونه‌ی اجدادی مشترک را تأیید کرد؟ به عبارت دیگر، او این پرسش را بررسی می‌کند که آیا شواهد موجود واقعا از وقوع تکامل کلان حکایت دارند، یا آن‌گونه که گروهی دیگر از زیست‌شناسان معتقدند، از وجود مرزهای طبیعی و ثبات ساختاری در میان انواع خبر می‌دهند؟

الف) داده‌های ریخت‌شناسی و الگوهای فیزیولوژیک

بنابر دیدگاه «نوع‌گرایی»، همه‌ی تفاوت‌های افرادِ یک گروه جانوری، صرفا گوناگونی سطحی و در چارچوب یک طرح ذاتی و تغییر‎ناپذیر می‌باشند. هر کدام از افراد یک گونه، در همه‌ی «ویژگی‌های اصلی و بنیادیِ زیستی» با طرح اصلیِ رده‌ی خویش انطباق کامل دارند. بدین‌ترتیب، هر کدام از اعضای یک نوع، با وجود همه‌ی تفاوت‌هایشان، به یک اندازه نماینده‌ی گروه خویش هستند و هیچکدام را نمی‌توان در ویژگی‌های اساسی و منحصر به فردِ آن گونه، کمتر برخوردار دانسته و به انواعی دیگر نزدیک‌تر شمرد.[19] بنابراین هیچ گونه‌ای امکان تبدیل به گونه‌ی دیگر به‌واسطه‌ی زنجیره‎ای از اَشکال میانجی را ندارد. این امر نشان می‌دهد که میان انواع جانداران، ناپیوستگی مطلق وجود دارد و اساسا حیات پدیده‌ای ناپیوسته است.[20]

نکته مهم اینجاست که نوع‌گرایی، وجود تغییرات زیستی را انکار نمی‌‎کند؛ اما این مطلب را نمی‌پذیرد که این تغییرات، بتوانند بنیادی یا جهت‌دار باشند؛ بلکه بر این باور است که تغییرات همواره محدود و سطحی بوده و همیشه در درون نوع یا گونه رخ می‌دهند.(Microevolution) از جمله زیست‌شناسان شاخص طرفدار این دیدگاه در سده‌های گذشته که از پایه‌گذاران زیست‌شناسی مدرن به شمار می‌روند، می‌توان به کارل‌لینه، ژرژکوویه، لویی‌آگاسی، ریچارد اُوِن و چارلزلایل اشاره کرد. حال باید دید الگوی ذات‌گرایانه‌ی این دانشمندان، برآمده از واقعیت‌های طبیعی بوده است یا آنکه صرفا ریشه در عقاید مذهبی آنان داشته است؟ مدافعان برجسته‌ی نوع‌گرایی و نظریه‌ی ثبات انواع، سرسختانه بر این عقیده بودند که دیدگاه آنها مبنای دینی و متافیزیکی نداشته؛ برعکس، این نگرش مبتنی بر مشاهدات زیست‌شناختی می‌باشد.

از مهم‌ترین علل مخالفت این دسته از زیست‌شناسان با ایده‌ی تکامل، فقدان شواهد فسیلی قانع‌کننده درباره‌ی تغییرات بنیادیِ تدریجی و تبدل انواع بوده است؛[21] به‌طوری که در میان فسیل‌های جانوری هیچ گواه تجربی، دالّ بر وجود تبدّل تدریجی انواع پیدا نمی‌شود.

مایکل دنتون و دیگر نوع‌گرایان مانند ژرژکوویه بر این باورند که هر نوع، یک واحدِ کامل و یکپارچه‌ی سازگار شده برای خود می‌باشد و هر گونه تغییر بنیادی در یکی از کارکرد‎های حیاتی و اصلی، مستلزم دگرگونی «هم‌زمان» و منسجم در «تمام» ساختارهای مرتبط با آن خواهد بود؛ در حالی که چنین تغییرِ آرایشِ هم‌زمان و سازگار در تمامی ساختارهای بدنی، به حدی نامحتمل است که تکامل تدریجی داروینی در جهت تغییر گونه را از نظر تجربی ناممکن می‌سازد.[22] 

از سوی دیگر، وجود ویژگی‌های ثابت و پیچیده در هر رده‌ی زیستی (مانند مو، قلب چهارحفره‌ای و قشر مخ در پستانداران، اندام تناسلی نر در عنکبوت‌ها یا رگ‌های آبی و سامانه‌ی آمبیولاکرال در خارپوستان و...) نشان‌گر مرزهای ذاتی میان انواع می‌باشند. همچنین نمونه‌های اندک معرفی شده به‌عنوان ساختارهای میانجی میان گروه‎های زیستی مختلف، از اعتبار علمی لازم برخوردار نبوده و برای اثبات تبدّل انواع ناتوان‌اند. برای مثال، بررسی ریخت‌شناسیِ قلب در خزندگان، دوزیستان و پستانداران نشان می‌دهد دوزیستان به یک اندازه از هر دوی خزندگان و پستانداران متمایز بوده و نمی‌توان آن‌ها را حلقه‌ای میانی در زنجیره‌ی تحول قلب دانست. افزون بر این، بررسی مراحل آغازین تقسیم سلولی در دوره‌ی جنینی و شکل‌گیری بلاستولا[23] در هر کدام از این سه دسته‌ی مهره‌داران نیز همین ناپیوستگی را تأیید می‌کند. گذشته از این، تحلیل ویژگی‌های بنیادیِ ریخت‌شناختی و تولیدمثلیِ سلسله‌ی نخستی‌ها (زنجیره‎ای که از حشره‌خواران شروع شده و از لِمورها و میمون‌ها به بوزینه‌ها و سرانجام به گونه‌ی انسان هوشمند می‌رسد) نیز نشان‌دهنده‌ی مرزهای ذاتی میان گونه‌ها هستند و زنجیره‌های میانی مورد ادعای داروین در عمل وجود ندارند. درنتیجه، شواهد تجربی بیشتر با دیدگاه نوع‌گرایانه همخوانی دارد تا نظریه‌ی تکامل تدریجی.[24]   

 

ب) داده‌های بیوشیمیایی و ژنتیکی

دنتون تأکید می‌کند که با تکیه‌ی صرف بر ویژگی‌های ریخت‌شناسی، راهی برای محاسبه‌ی تمایز و میزان فاصله‌ی دقیق میان دو جاندار وجود ندارد؛ اما با ظهور زیست‌شناسی مولکولی در دهه‌ی 1960 میلادی، امکان آن فراهم شد تا روش‎های کمّی و قابل اعتماد‎تری برای مقایسه‌ی انواع جانداران در سطح بیوشیمیایی ارائه شود. بدین‌ترتیب، می‌توان زنجیره‌‎های اسید‎های آمینه‌ی یک پروتئین را در دو جاندار با یکدیگر مقایسه کرد و بدین‌وسیله میزان تمایز مولکولی میان گونه‌ها را سنجید. با مطالعه‌ی بیشتر زنجیره‌های پروتئین در جانداران، به نحو فزاینده‌ای آشکار شد که این تفاوت‌ها تا حد زیادی با تمایزهای ریخت‌شناسی هماهنگ است.[25] وی برای فهم الگوی نوع‌گرایانه‌ی مبتنی بر مطالعات مقایسه‌‎ای در سطح مولکولی، پروتئین سیتوکروم سی را به‌عنوان یک نمونه، بررسی می‌کند.[26] سیتوکروم سی، یکی از پروتئین‌هایی است که ارتباط تنگاتنگی با تولید انرژی در سلول دارد و به‌دلیل نقش بنیادین این پروتئین در اکسیداسیون زیستی، در طیف وسیعی از جانداران دیده می‌شود.

به‌رغم شباهت اساسی در طراحی اصلی همه‌ی مولکول‌های سیتوکروم سی، زنجیره‌ی اسیدهای آمینه‌ی آنها در گونه‌های مختلف مانند باکتری‌ها، قارچ‌ها، گیاهان پیشرفته و مهره‌داران متفاوت است. براساس ماتریسِ درصدِ تفاوت اسیدهای آمینه در این مولکول، می‏‌توان گونه‌ها و گروهای مختلف جاندار را رده‌بندی کرد. جالب این است که نتایج بدست آمده با مبنای ریخت‌شناسیکِ سنتی، متناظر بودند. همچنین مشخص شد که جدایی‌ها و تمایز زنجیره‎ای، با افزایش فاصل‎ه‌های ردگان‌شناختی بین جانداران، بیشتر می‌شود. بنابراین هیچ ردیف یا گروهی از ردیف‌ها را نمی‌توان میانجی در میان گروه‌ها در نظر گرفت.؛ زیرا همه‌ی ردیف‌های متعلق به یک گروه، به‌طور مساوی از اعضای گروه‌های دیگر بلحاظ زنجیره‌ی پروتئینی، متمایز هستند.[27]

از سوی دیگر، یافته‌های ژنتیکی حاکی از این است که تقسیم‌بندی گونه‌های مختلف براساس مقایسه‌ی زنجیره‌های DNA و RNA نیز همان الگوی ثابت را تأیید می‌کند.[28] الگوهایی که همانند ویژگی‌های بنیادی دیگر، از مجمو‌عه‌هایی از اَشکال میانی و تغییرات تدریجی انباشتی شکل نگرفته‌اند؛ بلکه ساختار ژنتیکی در هر یک از رده‌های جانوری کاملا متمایز و ویژه است و به‌گونه‌ای پایدار، هر رده را از دیگر گروه‌ها جدا می‌سازد.

دنتون تأکید می‌کند که هر دانشمندی که تحت تأثیر القائات مفهوم تکامل و مفهوم زیستی از نوع قرار نگیرد، با بررسی شواهد عینی، همین نتایج را از آنها استخراج خواهد کرد. او سه دهه بعد، در کتاب تکامل: نظریه‌ای همچنان در بحران (2016) در پاسخ به نقدهای وارد شده، با استناد به یافته‌های جدید در حوزه‌‎های زیست‌شناسیِ سلولی، بیوشیمی، ژنتیک، اپی‌ژنتیک و جنین‌شناسی، استدلال‌های پیشین خود را تقویت کرد.

در جمع‌بندی، تحلیل شواهد زیست‌شناختی نشان می‌دهد که کشمکش ذات‌گراییِ طرفدار تکامل خُرد و نظریه‌ی تکامل کلان، صرفاً یک بحث فلسفی نبوده، بلکه بر پایه‌ی تفسیر داده‌های تجربی شکل گرفته است. یافته‌های ریخت‌شناختی، جنین‌شناسی و ژنتیکی، بر ظهور ناگهانی و غیرتدریجیِ صفات اساسیِ انواع دلالت دارند. همچنین مقایسه‌ی توالی‌های مولکولی نیز بیش از آنکه بر پیوستگی تدریجی و تغییرات تصادفیِ انباشتی دلالت کنند، الگویی سلسله مراتبی از طبیعت به نمایش می‌گذارد که بر ثبات ساختاری و تمایز ذاتی انواع دلالت دارند؛ امری که از منظر فلسفی نیز تأیید می‌شود.


 

[1] Essentialism

[2] species

[3] Catastrophism

[4] ایان باربور؛ دین و علم، ترجمه پیروز فطورچی، ص101-102.

[5] Phenomenalism

[6] محمود خاتمی؛ مدخل فلسفه تکامل زیستی، ص121-122.

[7] John, Ray. (1686), “Historia Plantarum Species”, London: Clark 1686-1704, 3 vols.

[8] Biological Species Concept (BSC) 

[9] See: E. Sterelny. (1998), “Species”, Routledge Encyclopedia of philosophy.

[10] ارنست مایر؛ تکامل چیست؟، ترجمه سلامت رنجبر، ص260.

[11] ارنست مایر؛ چه چیزی زیست‌شناسی را بی‌همتا می‌سازد، ترجمه کاوه فیض‌اللهی، ص170.

[12] E. Mayr. (1996),"What is a species and what is Not?", philosophy of science.

[13] هادی صمدی، مروری بر فلسفه زیست‌شناسی، ص84.

[14] E. Mayr. (1996),"What is a species and what is Not?", philosophy of science, p.263.

[15] Typological species concept

[16] ارنست مایر؛ چه چیزی زیست‌شناسی را بی‌همتا می‌سازد، ص174.

[17] ارنست مایر، تکامل چیست، ص261-263.

[18] همان، ص263.

[19] مایکل دنتون، تکامل: نظریه‌ای در بحران، ترجمه‎ی فرشته میرزایی‌پور، ص132-133.

[20] همان، ص119-122.

[21] Cuvier, G. (1829), “Revolutions of the Surface of The Globe”, English edition, Whitaker, London: Treacher and Arnot, p.72.

[22] Ibid, p.60.

[23] Blastula: بلاستولا، مرحله اولیه جنینی است که در آن جنین به شکل توپ توخالی از سلول‌ها با یک فضای مرکزی درمی‌آید و آماده شکل‌گیری لایه‌های جنینی می‌شود. 

[24] مایکل دنتون، همان، ص132-144.

[25] همان، ص348-352.

[26] همان، ص352-357.

[27] همان، ص353-360.

[28] همان، ص360-361.

 

منابع:

  1. ارنست مایر؛ تکامل چیست؟، ترجمه سلامت رنجبر، سپهر خرد، 1396.
  2. ارنست مایر؛ چه چیزی زیست‌شناسی را بی‌همتا می‌سازد، ترجمه کاوه فیض‌اللهی، مشهد، نشر دانشگاهی مشهد، 1388.
  3. ایان باربور؛ دین و علم، ترجمه پیروز فطورچی، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، تهران، 1401.
  4. محمود خاتمی؛ مدخل فلسفه تکامل زیستی، تهران، نشر علم، چاپ اول، 1396.
  5. هادی صمدی؛ مروری بر فلسفه زیست‌شناسی، نشریه ذهن، شماره 19، 1383.
  6. مایکل دنتون، تکامل: نظر‎یه‌ای در بحران، ترجمه‌ی فرشته میرزایی‌‎پور، تهران، هرمس، 1401.
  7. John, Ray. (1686), “Historia Plantarum Species”, London: Clark 1686-1704, 3 vols.
  8. E. Mayr. (1996),"What is a species and what is Not?", philosophy of science.
  9. Cuvier, G. (1829), “Revolutions of the Surface of The Globe”, English edition, Whitaker, London: Treacher and Arnot.

 

 

 

قالب
بازگشت بالا