رفتن به محتوای اصلی

خداناباوری و افزایش تحصیلات

تاریخ انتشار:
قره باغی

خداناباوری و افزایش تحصیلات

یکی از اشکالاتی که گاه علیه خداباوری مطرح می‌شود، به رابطه میان سطح تحصیلات و میزان باور به خدا بازمی‌گردد. بر اساس این اشکال، اگر باور به خدا با عقل و حقیقت سازگار باشد، انتظار می‌رود هرچه سطح دانش و آگاهی انسان افزایش یابد و او از آموزش و قدرت تفکر انتقادی بیشتری برخوردار شود، احتمال خداباور بودن او نیز افزایش پیدا کند؛ اما اگر در برخی جوامع و گروه‌ها، به‌ویژه در میان افراد دارای تحصیلات عالی و نخبگان علمی، میزان خداباوری کمتر باشد، این پرسش مطرح می‌شود که آیا چنین وضعیتی نشان نمی‌دهد که خداباوری بیشتر محصول ناآگاهی، ضعف تفکر یا تأثیر محیط‌های سنتی است تا نتیجه داوری عقلانی؟ به بیان دیگر، اگر علم و عقل انسان را به شناخت حقیقت نزدیک‌تر می‌کنند، چرا در برخی موارد، افزایش تحصیلات با کاهش باور به خدا همراه شده است؟ مایکل مارتین، فیلسوف خداناباور، با استناد به همین ملاحظه، استدلال می‌کند که اگر عقل نقش اصلی را در شکل‌گیری باورهای انسان ایفا کند، انتظار می‌رود در میان دانشمندان نخبه، که در به‌کارگیری عقل و روش‌های استدلالی تخصص دارند، نرخ خداباوری بالاتر باشد؛ درحالی‌که به ادعای او، شواهد آماری خلاف این انتظار را نشان می‌دهند. مارتین در این زمینه به یافته‌های پیمایش‌هایی مانند پژوهش لوبا و همکارانش در سال ۱۹۹۸ اشاره می‌کند[1] که بر اساس آن، میزان خداباوری در میان اعضای آکادمی ملی علوم آمریکا پایین گزارش شده است. این استدلال، در نگاه نخست، می‌تواند برای خداباوران چالش‌برانگیز باشد؛ زیرا ظاهراً سعی دارد میان افزایش تحصیلات و تخصص علمی از یک سو و کاهش باور به خدا از سوی دیگر، رابطه‌ای برقرار کند[2].

در پاسخ به مسئله فوق باید به نکات زیر توجه کرد:

تفاوت میان منشأ یک باور و صدق یک باور

در وهله نخست باید میان منشأ یک باور و صدق آن باور تفاوت گذاشت. اینکه یک فرد چرا به یک گزاره باور پیدا کرده است با اینکه آن گزاره واقعاً درست است یا نادرست دو مسئله متفاوت‌اند. ممکن است فردی به خدا باور داشته باشد، زیرا در خانواده‌ای مذهبی متولد شده و در محیطی دینی پرورش یافته است؛ همان‌طور که ممکن است فردی به خدا باور نداشته باشد زیرا در خانواده‌ای بد رشد کرده یا در محیطی غیرمذهبی آموزش دیده است. هیچ‌یک از این عوامل به‌خودی‌خود درباره وجود یا عدم وجود خدا داوری و قضاوت نمی‌کنند. به همین ترتیب، اگر تحصیلات دانشگاهی موجب شود فردی از خداباوری فاصله بگیرد، این واقعیت حداکثر درباره چگونگی شکل‌گیری یا تغییر باور او اطلاعاتی به ما می‌دهد نه درباره صدق یا کذب نهایی آن باور. برای مثال، اگر فردی در اثر مطالعه یک کتاب علمی یا فلسفی ملحد شد، نمی‌توان صرفاً از این مسئله نتیجه گرفت که الحاد درست است، همان‌طور که اگر فرد دیگری در اثر مطالعه فلسفه به خداباوری برسد، صرف این تحول نیز وجود خدا را اثبات نمی‌کند. در هر دو مورد باید ما خود دلایل و استدلال‌های ارائه‌شده را مستقل از منشأ روان‌شناختی یا اجتماعی باور ارزیابی کنیم.

تحصیلات دانشگاهی به معنای آگاهی کامل نیست

نکته دوم این است که نباید تحصیلات را با عقلانیت مطلق یا آگاهی کامل در همه حوزه‌ها یکسان دانست. تحصیلات دانشگاهی می‌تواند دانش تخصصی، توانایی تحلیل و مهارت تفکر فرد را در حوزه مطالعاتیش افزایش دهد، اما از این امر نمی‌توان نتیجه گرفت که هر فرد تحصیل‌کرده در تمام مسائل فلسفی و متافیزیکی نیز از صلاحیت بیشتری برخوردار است. برای مثال، یک فیزیک‌دان ممکن است در شناخت قوانین طبیعت تخصص بسیار بالایی داشته باشد، اما این امر به‌خودی‌خود او را متخصص فلسفه دین، متافیزیک، معرفت‌شناسی و غیره نمی‌کند. البته عکس این قضیه نیز صادق است یعنی یک فیلسوف یا متکلم نیز صرفاً به دلیل تخصص فلسفی یا الهیاتی، نمی‌تواند درباره همه مسائل علمی داوری تخصصی داشته باشد. بنابراین پرسش از وجود خدا را باید در بستر مناسب خود یعنی در تعامل میان فلسفه، متافیزیک، معرفت‌شناسی، الهیات و علوم تجربی بررسی کرد. افزایش تحصیلات علمی به‌خودی‌خود به معنای حل شدن یک مسئله متافیزیکی نیست.

تمایز میان خداباوری و دین‌داری سنتی

از طرف دیگر، باید میان خداباوری و دین‌داری سنتی یا نهادی نیز تمایز قائل شد. خداباوری صرفاً به معنای پذیرش وجود خداست، در حالی که دین‌داری و عمل بر اساس باور به خدا می‌تواند مجموعه‌ای از باورها، مناسک، آیین‌ها، تعهدات اخلاقی و عضویت در نهادهای دینی را دربرگیرد. ممکن است در برخی جوامع، افزایش تحصیلات با کاهش مشارکت در مناسک مذهبی یا فاصله گرفتن از نهادهای دینی همراه باشد، اما این امر لزوماً به معنای نفی وجود خدا نیست. ممکن است فردی از یک سنت دینی خاص یا از شکل سنتی دین‌داری فاصله بگیرد، اما همچنان به وجود خدا یا یک واقعیت متعالی باور داشته باشد. بنابراین هر آماری که از کاهش دین‌داری سخن می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند به‌عنوان آماری درباره کاهش خداباوری تفسیر شود. 

پرسش از خدا، متافیزیکی است تا فیزیکی

نسبت علم و خداباوری نیز نیازمند دقت ویژه است. علوم تجربی درباره واقعیت‌هایی تحقیق می‌کنند که از طریق مشاهده، اندازه‌گیری و آزمون تجربی قابل بررسی‌اند. در حالی که پرسش از وجود خدا، پرسشی متافیزیکی است. البته این سخن به معنای بی‌ارتباط بودن علم و خداباوری نیست. علم می‌تواند برخی برداشت‌های دینی درباره جهان طبیعی را تأیید یا رد کند و ممکن است برخی ادعاهای دینی را با حداقل در ظاهر با چالش مواجه سازد. اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که افزایش دانش علمی ضرورتاً به الحاد می‌انجامد. شناخت سازوکار طبیعی یک پدیده، لزوماً پاسخی به همه پرسش‌های متافیزیکی درباره آن نیست. اینکه علم توضیح دهد یک پدیده چگونه رخ می‌دهد، الزاماً به این معنا نیست که پرسش از چرا اساساً چنین جهانی وجود دارد یا آیا واقعیت جهان صرفاً مادی و فیزیکی است، برای همیشه حل شده است. البته این نکته نیز نباید به معنای اثبات وجود خدا از طریق جهل یا ناتوانی علم تلقی شود؛ بلکه صرفاً نشان می‌دهد که قلمرو پرسش‌های علمی و متافیزیکی کاملاً بر یکدیگر منطبق نیستند. برخی از دانشمندان در این زمینه بخوبی تفاوت را بیان کرده‌اند. پیتر برایان مدآور دانشمند برجسته بریتانیایی و برنده جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی در سال ۱۹۶۰ یکی از این افراد است. او در آکسفورد تحصیل کرد و بعدها در حوزه‌های ایمنی‌شناسی، زیست‌شناسی و فلسفه و روش‌شناسی علم نیز آثار مهمی تولید کرد. وی در کتاب «محدودیت‌های علم»[3] که توسط انتشارات آکسفورد نیز منتشر شد، محدودیت‌های علم تجربی و حیطه‌ای را که می‌تواند در آنها پاسخ‌گو باشد را بحث می‌کند. به بیان دیگری نیز می‌توان تذکر داد که برای پذیرش گزاره ای که نیاز به دلیل دارد باید دید دلیلی درستی برای آن ارائه شده است یا نه؟ آیا متخصصان آن را تایید می‌کنند یا خیر، اگر برای اثبات صدق گزاره‌ای سراغ دلیل نرویم و یا به متخصص رجوع نکنیم یا به متخصصی رجوع کنیم که در غیر از حوزه تخصص خود، اظهار نظر کرده است، دچار مغالطه توسل به مرجع کاذب و یا نامناسب شده‌ایم، مانند اینکه گفته شود «بسیاری از شیمی‌دانان و اخترشناسان اعتقادی به خدا ندارند، پس خدایی وجود ندارد»[4].

عدم لزوم همراهی حقیقت با اکثریت 

از منظر دیگری نیز نمی‌توان تعداد خداباوران یا ملحدان در میان افراد تحصیل‌کرده را (در فرضی که چنین آمار دقیقی واقعا گرفته شود) معیار مستقیم حقیقت قرار داد. حتی اگر فرض کنیم در یک جامعه، درصد قابل توجهی از دانشمندان و دانشگاهیان به خدا باور نداشته باشند، این واقعیت به‌خودی‌خود اثبات‌کننده نادرستی خداباوری نیست. حقیقت یک گزاره به تعداد طرفداران آن وابسته نیست. همان‌گونه که اگر اکثریت دانشمندان خداباور باشند، این امر به‌تنهایی وجود خدا را اثبات نمی‌کند، اگر اکثریت آنان ملحد باشند نیز به‌تنهایی عدم وجود خدا را اثبات نمی‌کند. در اینجا اگر کسی اصرار بر این داشته باشد، در واقع دچار مغالطه توسل به کثرت شده است که بر اساس آن معیار شناسایی صدق یک گزاره، کثرت افرادی است که آن را پذیرفته‌اند، در حالی که کثرت نشان صدق و درستی نیست؛ مانند جایی که گفته شود «این کتاب علمی خیلی معتبر و خوب است زیرا تا کنون به پنج زبان دنیا ترجمه شده و چند ده هزار نفر آن را خوانده‌اند»[5].

البته نظر متخصصان می‌تواند از نظر معرفتی اهمیت داشته باشد، اما در نهایت باید پرسید که آنان بر اساس چه دلایلی به نتیجه مورد نظر رسیده‌اند. بنابراین، پرسش اصلی این نیست که چند درصد افراد تحصیل‌کرده خداباورند؟، بلکه این است که دلایل فلسفی و الهیاتی موافق و مخالف وجود خدا چیست و کدام موضع از پشتیبانی عقلانی و منطقی بیشتری برخوردار است؟ در همین زمینه، حضور خداباوران در میان دانشمندان، فیلسوفان و دانشگاهیان برجسته نیز قابل توجه است. اگر تحصیلات عالی ذاتاً و ضرورتاً انسان را به الحاد می‌رساند، انتظار می‌رفت تقریباً همه افراد تحصیل‌کرده در نهایت به یک نتیجه واحد برسند؛ در حالی که چنین نیست. در میان افراد دارای تحصیلات عالی، هم خداباوران برجسته وجود دارند، هم ندانم‌گرایان و هم ملحدان. این واقعیت نشان می‌دهد که تحصیلات به‌تنهایی موضع نهایی انسان را درباره خدا تعیین نمی‌کند. اختلاف میان افراد تحصیل‌کرده نشان می‌دهد که مسئله وجود خدا همچنان یک مسئله فلسفی و الهیاتی پیچیده است و افراد، حتی با برخورداری از سطح بالای دانش، ممکن است بر اساس ارزیابی متفاوت خود از شواهد و استدلال‌ها به نتایج متفاوتی برسند.

وجود رابطه میان تحصیلات و خداباوری

البته از این سخنان نباید نتیجه گرفت که رابطه میان تحصیلات و خداباوری را باید کاملاً بی‌اهمیت دانست. اگر در برخی جوامع و گروه‌ها واقعاً با افزایش تحصیلات، خداباوری کاهش می‌یابد، این پدیده یک موضوع مهم جامعه‌شناختی و معرفت‌شناختی است و باید علت آن بررسی شود. ممکن است تحصیلات، افراد را با نقدهای جدی علیه برخی اشکال سنتی دین آشنا کند، یا آنان را با استدلال‌های فلسفی و علمی مخالف خداباوری مواجه سازد. اما در این صورت نیز مسئله اصلی این است که آیا این استدلال‌ها معتبر و نتیجه‌بخش‌اند یا نه. بنابراین، پاسخ عقلانی به این پدیده آن نیست که تحصیلات را بی‌اعتبار بدانیم، بلکه باید ادعاهای مطرح‌شده را جداگانه بررسی کنیم. تحصیلات می‌تواند باور انسان را تغییر دهد، اما تغییر یک باور به‌واسطه تحصیلات، دلیل کافی برای نادرست بودن آن باور نیست. همان‌گونه که ممکن است فردی از طریق تحصیلات از خداباوری به الحاد برسد، ممکن است فرد دیگری در نتیجه مطالعه عمیق فلسفه، کیهان‌شناسی یا مباحث بنیادین علم به خداباوری برسد. در هر دو حالت، آنچه از نظر عقلانی تعیین‌کننده است، نه صرفاً مسیر روان‌شناختی یا اجتماعی شکل‌گیری باور، بلکه ارزیابی مستقل دلایل و استدلال‌هایی است که برای تأیید یا رد آن باور ارائه می‌شود. 

تأثیر فرد از بسترهای فرهنگی، اجتماعی در کنار تحصیلات

آخرین نکته اینکه کاهش خداباوری در میان برخی تحصیل‌کردگان را نمی‌توان لزوماً پیامد مستقیم افزایش دانش، تحصیلات یا عقلانیت دانست؛ زیرا تحصیلات عالی غالبا در یک بستر فرهنگی، اجتماعی و تاریخی خاص صورت می‌گیرد و فرد در کنار دانش تخصصی، تحت تأثیر پیش‌فرض‌ها و ارزش‌های حاکم بر محیط فکری و اجتماعی خود نیز قرار می‌گیرد. در جهان مدرن، این بستر در بسیاری از جوامع تحت تأثیر فرایند سکولاریزاسیون، فردگرایی، حاشیه‌ای شدن دین در عرصه عمومی و گاه غلبه رویکردهای طبیعی‌گرایانه قرار داشته است. ازاین‌رو، بخشی از کاهش باور دینی در میان برخی تحصیل‌کردگان ممکن است نه مستقیماً ناشی از محتوای علم یا افزایش آگاهی، بلکه متأثر از فضای فرهنگی و معرفتی مدرنیته و پیش‌فرض‌هایی باشد که در آن، تبیین‌های دینی و متافیزیکی کمتر مورد توجه قرار می‌گیرند. در زمینه تاثیر مدرنیته می‌توان به تبیین گاوین هیمن در مقاله «پیشینه الحاد در عصر مدرن»[6] اشاره کرد[7] که از دیدگاه هیمن، الحاد را نمی‌توان پدیده‌ای مستقل از تحولات فکری و فرهنگی مدرنیته دانست، بلکه باید آن را یکی از ویژگی‌ها یا نشانه‌های ظهور مدرنیته تلقی کرد. هیمن با تکیه بر تحلیل میشل دو سرتو، پیدایش مدرنیته را دوره‌ای از بحران یقین‌ها می‌داند؛ دوره‌ای که جامعه برخی از یقین‌های پیشین خود، از جمله یقین به خداباوری، را از دست می‌دهد و هم‌زمان در تلاش است یقین‌های جدیدی به دست آورد. در این فضای بحرانی، شک و تردید نسبت به باورهای دینی گسترش می‌یابد و الحاد به‌عنوان پدیده‌ای شناخته‌شده ظهور می‌کند؛ پدیده‌ای که یک قرن پیش‌تر به این شکل وجود نداشت. از این منظر، الحاد را می‌توان یکی از نشانه‌های آسیب‌زای مدرنیته دانست. او بر پیوند عمیق و جدایی‌ناپذیر میان الحاد و مدرنیته تأکید می‌کند. از نظر هیمن، اگر خداباوری یکی از یقین‌هایی باشد که جامعه مدرن در حال از دست دادن آن است، الحاد یکی از یقین‌هایی است که این جامعه درصدد به دست آوردن آن است. مدرنیته نیز به‌طور موقت به‌عنوان نوعی میل به تسلط همه‌جانبه بر واقعیت از طریق ابزارهای عقلانی و/یا علمی تعریف می‌شود؛ میل و حساسیتی که از قرن شانزدهم به بعد آشکارتر و غالب‌تر شده است. بنابراین، در چارچوب تحلیل هیمن، الحاد مدرن در بستر تحول گسترده‌ای پدیدار می‌شود که در آن، شیوه‌های سنتی فهم واقعیت و یقین‌های دینی با نوعی عقلانیت جدید مواجه شده و جایگاه پیشین خود را از دست می‌دهند. به همین دلیل، وی الحاد را جنبه‌ای گریزناپذیر از مدرنیته و این دو را به‌شدت درهم‌تنیده می‌داند. هیمن می‌نویسد: «...به نظر می‌رسد الحاد، یکی از ویژگی‌ها یا نشانه‌های مدرنیته‌ای است که به‌صورتی آسیب‌زا در حال زاده‌شدن است. می‌توان گفت اگر خداباوری یکی از یقین‌هایی است که این جامعه در حال از دست دادن آن است، الحاد یکی از آن یقین‌هایی است که جامعه در تلاش برای به دست آوردنش است. از این منظر، الحاد جنبه‌ای گریزناپذیر از مدرنیته است؛ به نظر می‌رسد الحاد و مدرنیته به‌طور جدایی‌ناپذیری به یکدیگر پیوند خورده‌اند»[8].

نتیجه‌گیری

در نهایت، وجود رابطه آماری میان افزایش تحصیلات و کاهش خداباوری، به‌تنهایی نه نشان می‌دهد که علم و تحصیلات انسان را به الحاد می‌رسانند و نه بطلان خداباوری را اثبات می‌کند؛ بلکه لازم است بررسی شود که این رابطه تا چه اندازه ناشی از خود فرایند علمی و آموزشی و تا چه اندازه حاصل شرایط فرهنگی، اجتماعی و فکری مدرنیته و سکولاریزاسیون است.

 

یادداشت‌ها:

  1. Burnham P. Beckwith, "The Effect of Intelligence on Religious Faith," Free Inquiry, 6, Spring 1986, p. 51.
  2. Martin, Michael, Atheism: A Philosophical Justification. Philadelphia: Temple University Press, 1990, p.212.
  3. Peter Brian Medawar, The Limits of Science, New York, Harper & Row, 1984.
  4. امیر خواص، تفکر نقدی، موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی ره، قم، ص178-179.
  5. امیر خواص، تفکر نقدی، موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی ره، قم، ص191-192.
  6. Atheism in Modern History.
  7. See: Michael Martin, The Cambridge Companion to Atheism, Cambridge University Press, 2007, p.27-46.
  8. Michael Martin, The Cambridge Companion to Atheism, p.27-28.
قالب
بازگشت بالا