رفتن به محتوای اصلی

گزارشی از مقاله «بی‌طرفی متافیزیکی علوم‌شناختی»

تاریخ انتشار:
ی

گزارشی از مقاله «بی‌طرفی متافیزیکی علوم‌شناختی»

مشخصات مقاله:

 The metaphysical neutrality of cognitive science

Kuei-Chen Chen

Jeff Yoshimi 

Synthese volume 201, Article number: 63 (2023) Cite this article 

1961 Accesses

19 Altmetric

Metrics details

مقدمه

پیشرفت در روان‌شناسی و علوم شناختی اغلب به‌عنوان تأییدی بر فیزیکالیسم تلقی می‌شود و تردیدهایی نسبت به تزهای هستی‌شناسانه‌ای همچون دوگانه‌انگاری و ایده‌آلیسم ایجاد می‌کند. هدف این یادداشت آن است که نشان دهد علوم شناختی چنین دلالت‌هایی ندارد، بلکه شواهد علوم شناختی عمدتاً (اما نه کاملاً) نسبت به مسئلهٔ ذهن و بدن بی‌طرف‌اند. هیچ میزان پیشرفت در علوم شناختی پرسش از وضعیت هستی‌شناختی ذهن و مغز یا چگونگی ارتباط دقیق آن‌ها را حل نخواهد کرد، هرچند ممکن است اندکی شواهد در جهت یکی از نظریه‌های مسئله رابطه ذهن و بدن فراهم آورد.

فرارویدادگی (supervenience) ذهنی ـ فیزیکی ادعا می‌کند که وضعیت‌های فیزیکی یک شیء وضعیت‌های ذهنی آن را تعیین می‌کنند. هنگامی که همهٔ ویژگی‌های فیزیکی یک شیء را مشخص کنیم، در نتیجه همهٔ ویژگی‌های ذهنی همان شیء نیز تثبیت می‌شوند. باید میان دو رابطهٔ کلیِ تعیین (Determination) تمایز گذاشت: تعیین کامل (Full Determination )  و تعیین احتمالی  (Probabilistic Determinism) . تعیین کامل (FDET) طبق این دیدگاه، وضعیت‌های پایهٔ یک شیء وضعیت‌های فرارویدادگی آن را کاملاً تثبیت می‌کنند. مثلاً داشتن درد بسیار شدید در دست، وجود حالت ذهنی درد را متعین می‌کند. تعیین احتمالی اجازهٔ اندکی «لغزش شناختی» در رابطه را می‌دهد، به‌گونه‌ای که وضعیت‌های پایهٔ یک شیء توزیع‌هایی احتمالی نه وضعیت مشخص را بر وضعیت‌های فرارویدادگی معین می‌کنند. مانند اینکه فعالیت‌های عصبی خاص در مغز ممکن است با احتمال بالا به تجربه‌ی درد منجر شوند، اما همیشه تضمین نمی‌کنند. در اینجا رابطه‌ی میان فعالیت عصبی و حالت ذهنی نوعی probabilistic determination  است. همچنین داشتن ژن خاص ممکن است با احتمال 70٪ به بروز بیماری منجر شود.پسژن، بیماری ـ ویژگی کلی «مستعد بودن» را ـ به ‌صورت احتمالی تعیین می‌کند.

در این گزارش توضیح داده می‌شود که داده‌های علوم شناختی چگونه ممکن است شواهد استقرایی به نفع یا علیه تعیین کامل در برابر تعیین احتمالی فراهم کنند. هرچند یکی از این روابط ممکن است مدل بهتری برای داده‌های تجربی باشد، هر یک در نهایت با طرح‌های متافیزیکی متعددی سازگارند که به‌طور مشترک تمام دیدگاه‌های مسئلهٔ ذهن ـ بدن را پوشش می‌دهند. بنابراین داده‌های علوم شناختی در نهایت حداکثر می‌توانند شواهد را به‌سوی برخی دیدگاه‌ها متمایل کنند، بی‌آنکه حقیقت آن‌ها را به‌طور قطعی نشان دهند.

درون علوم شناختی، تمرکز بر داده‌هایی است که به مسئلهٔ ذهن ـ بدن مربوط می‌شوند. راه مناسب برای نام‌گذاری این داده‌ها «داده‌هایNCC» » است، جایی که «NCC» به ادبیات مربوط به همبستگی‌های عصبی آگاهی اشاره دارد. داده‌هایی که به بررسی رابطه‌ی میان فعالیت‌های مغزی و تجربه‌ی آگاهانه مربوط می‌شوند، به‌طور خلاصه «NCC data»  نامیده می‌شوند. مراد از NCC همان Neural Correlates of Consciousness است؛ یعنی داده‌هایی که نشان می‌دهند کدام بخش‌های مغز و چه نوع فعالیت‌های عصبی با آگاهی و تجربه‌ی ذهنی مرتبط‌اند. روابط «تعیین» تعیین کامل (FDET) و تعیین احتمالی، مدل‌هایی برای داده‌های NCC فراهم می‌کنند. یعنی داده‌های NCC  ما را مجبور نمی‌کنند که یک نظریه‌ی هستی‌شناسانه‌ی خاص (مثل فیزیکالیسم یا دوگانه‌انگاری) را بپذیریم. یک فیزیکالیست می‌گوید: چون مغز تعیین می‌کند، پس ذهن همان ماده است. یک دوگانه‌انگار می‌تواند بگوید: مغز تعیین می‌کند که ذهن چه تجربه‌ای داشته باشد، ولی ذهن هنوز ماهیتی مستقل دارد. یک کارکردگرای فلسفی می‌گوید: مهم نیست ماهیت ذهن چیست، مهم این است که روابط تعیین‌کننده وجود دارند. علوم‌شناختی می‌گوید چه چیزی، چه چیزی را تعیین می‌کند، ولی نمی‌گوید واقعیت نهایی ذهن چیست. یعنی علوم‌شناختی صرفاً درباره نحوه تأثیرگذاری و تأثیرپذیری مغز و ذهن سخن می‌گوید ولی اینکه ذهن با وجود تأثیرپذیری علّی از مغز، مادی است یا مجرد، علوم‌شناختی سخنی نمی‌گوید. حال فلسفه می‌خواهد بگوید طبق تأثیرپذیری علّی ذهن از مغز، پس ذهن مادی است یا می‌خواهد فلسفه بگوید ماده می‌تواند در امر غیرمادی تأثیر علّی داشته باشد یا اینکه فلسفه بگوید اساساً ذهن غیرمادی ولو با تأثیرپذیری از ماده. در هر حال علوم‌شناختی صرفاً توصیفی از نحوه تأثیر ارائه می‌دهد. آنچه بیان شد نکته ظریفی است؛ زیرا آنچه ذکر شد، به ماهیت علم تجربی برمی‌گردد که صرفاًٌ از آنچه مشاهده کرده خبر می‌دهد و نسبت به بیشتر از آن سکوت می‌کند. از این جهت علوم‌شناختی نسبت به هر گونه دیدگاه فلسفی خنثی و بی‌طرف است. 

مراد از «بی‌طرفی متافیزیکی» این است که مدل‌های تعیین کامل و تعیین احتمالی در داده‌های NCC با هر یک از دیدگاه‌های مسئله ذهن و بدن سازگار هستند. این سازگاری بدین معناست که پژوهش‌های تجربی می‌تواند به نفع هر یک از مدل‌های تعیین کامل و تعیین احتمالی، نسبت به دیدگاه‌های ذکر شده در مسئله ذهن و بدن؛ شواهدی ارائه دهد اما این شواهد به حد تأیید یک دیدگاه‌های هستی‌شناختی نخواهد بود. داده‌های NCC اطلاعات زیادی دربارهٔ ماهیت روابط ذهن ـ بدن نمی‌دهند؛ زیرا با همهٔ مواضع اصلی سازگارند. همچنین روابط تعیین (کامل و احتمالی) هیچ دیدگاه خاصی دربارهٔ مسئلهٔ ذهن ـ بدن را به‌طور یگانه نتیجه نمی‌دهند. به همین دلیل، داده‌های NCC ما را مجبور به انتخاب دیدگاه هستی‌شناختی خاصی نمی‌کنند.

استدلال بر بی‌طرفی داده‌های NCC در علوم‌شناختی نسبت به دیدگاه‌های هستی‌شناختی ذهن و بدن

نقطهٔ شروع ما این مشاهده است که دانشمندان علوم شناختی دسترسی مستقیم به وضعیت‌های مغزی یا ذهنی ندارند؛ بلکه آن‌ها به اندازه‌گیری‌های این وضعیت‌ها دسترسی دارند. این اندازه‌گیری‌ها شواهد استقرایی دربارهٔ اینکه یک سیستم در چه وضعیت فیزیکی  یا ذهنی  قرار دارد فراهم می‌کنند، اما معمولاً خطای اندازه‌گیری وجود دارد که باعث عدم قطعیت دربارهٔ وضعیت واقعی سیستم می‌شود. وضعیت‌های مغزی معمولاً بر اساس فعالیت عصبی مشخص می‌شوند. نورون‌های فعال، جریان‌های الکتریکی تولید می‌کنند که می‌توان آن‌ها را با الکترودهای کاشته‌شده مستقیماً و به روش‌های دیگر غیرمستقیم آشکار کرد. اثر تجمعی آن‌ها بر میدان الکترومغناطیسی را می‌توان با الکترودهای سطحی از طریق EEG (الکتروانسفالوگرافی) آشکار کرد. نورون‌های فعال همچنین انرژی مصرف می‌کنند که با اکسیژن‌رسانی به سلول‌های خونی همراه است. اکسیژن‌رسانی خون را می‌توان با fMRI (تصویربرداری تشدید مغناطیسی کارکردی) آشکار کرد. البته روش‌های دیگری نیز وجود دارند. هیچ‌یک از این روش‌ها نمی‌توانند یک وضعیت مغزی را در  به‌طور یگانه مشخص کنند؛ هرکدام با خطای وضعیت و زمان همراه‌اند. با این حال، آن‌ها مکمل یکدیگرند، زیرا هرکدام وضوح مکانی و زمانی متفاوتی دارند. نکته‌ای که در همبستگی میان فعالیت‌های مغزی و تجربه‌های آگاهانه باید تذکر داد این است که (1) داده‌های عصبی متغیر می‌توانند با داده‌های روان‌شناختی نسبتاً پایدار همبسته شوند، اما (2) داده‌های روان‌شناختی متغیر نمی‌توانند با داده‌های عصبی نسبتاً پایدار همبسته شوند. به عبارت دیگر، (1) بین حالت‌های فیزیکی (فعالیت‌های مغزی و عصبی) و حالت‌های ذهنی (ادراک، تجربه روانی) یک رابطه‌ی «چند به یک» وجود دارد .یعنی ممکن است چندین وضعیت متفاوت در مغز (انواع فعالیت‌های عصبی) منجر به یک حالت ذهنی واحد شوند. مثلاً قوانین روان‌فیزیکی نشان می‌دهند که اگر شدت یک محرک (مثل نور یا صدا) به‌تدریج زیاد شود، فرد ممکن است تغییر را متوجه نشود. ذهن فقط وقتی تغییر را حس می‌کند که شدت محرک از یک «آستانه» خاص عبور کند. مغز واکنش نشان می‌دهد، ولی ذهن هنوز چیزی «احساس» نمی‌کند.  بنابراین شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد چندین حالت مختلف مغزی می‌توانند به یک حالت ذهنی واحد منجر شوند. رابطه‌ی مغز و ذهن همیشه یک‌به‌یک نیست؛ ممکن است تغییرات زیادی در مغز رخ دهد ولی ذهن همان حالت قبلی را حفظ کند، تا زمانی که از آستانه عبور کند. (2)  رابطه‌ای نظام‌مند وجود ندارد که نشان دهد چند حالت متفاوت ذهنی بتوانند بدون تغییر مغزی، همگی به یک حالت مغزی واحد منجر شوند. پیامد منطقی آن، این است که تجربه‌ی ذهنی کمی جابه‌جا شود، اما اندازه‌گیری‌های مغزی هیچ تفاوتی نشان ندهند. مثلاً شواهد زیستی شناخته شده‌ای نداریم که بگوید افراد تغییر تدریجی رنگ را گزارش می‌کنند، در حالی که تغییر متناظر در مغز فقط پس از عبور از یک آستانه در ادراک رنگ قابل‌تشخیص می‌شود. آنچه در (1) و (2) گذشت نشان می‌دهد که مغز می‌تواند تغییر کند در حالی که ذهن ثابت می‌ماند، اما برعکس ممکن نیست. پس داده‌های NCC بیشتر نشان‌دهندهٔ رابطهٔ یک‌طرفه از مغز به ذهن هستند، نه برعکس.

بی‌طرفی داده‌های NCC در علوم‌شناختی نسبت به دیدگاه فیزیکالیسم

فیزیکالیسم

سازگاری فیزیکالیسم با اصل تعیین کامل FDET

 سازگاری فیزیکالیسم با FDET از این جهت است که اولاً: فیزیکالیسم به معنای فیزیکی بودن همه چیز است و ثانیاً  FDET می‌گوید حالات ذهنی وابسته به حالات فیزیکی‌اند. بنابراین، این دو مکمل یکدیگر خواهند بود؛ زیرا یکی دامنه‌ی موجودات را مشخص می‌کند و دیگری رابطه‌ی ذهن و بدن را توضیح می‌دهد. به عنوان نمونه دو نفری را در نظر بگیرید که دقیقاً در یک وضعیت فیزیکی یکسانی باشند یعنی اینکه: أ. هر دو مغزشان در حالت «فعالیت نورونی مربوط به مثلاً گرسنگی» است. بـ . بدنشان هم در شرایط مشابهی قرار دارد (مثلاً چند ساعت غذا نخورده‌اند). طبق FDET: چون توصیف فیزیکی‌شان یکسان است، توصیف ذهنی‌شان هم یکسان خواهد بود. یعنی هر دو احساس گرسنگی خواهند کرد. طبق فیزیکالیسم: همه چیز در نهایت فیزیکی است. پس این حالت ذهنی (گرسنگی) چیزی جدا از حالت فیزیکی مغز نیست، بلکه همان وضعیت فیزیکی مغز است که تجربه ذهنی را تعیین می‌کند. از این جهت که، این دو دقیقاً همدیگر را پشتیبانی می‌کنند: ذهن وابسته به بدن است و بدن همه‌چیز را تعیین می‌کند؛ پس سازگار خواهند بود.

دو خوانش از وابستگی ذهن به بدن

در ادامه نویسندگان بیان می‌کنند که فرارویدادگی به معنای وابستگی وضعیت‌های ذهنی به وضعیت‌های فیزیکی است. حال این وابستگی دو خوانش دارد که طبق هر کدام می‌تواند سازگاری را تبیین کرد: الف) خوانش توصیفی (description reading): یعنی اینکه ما فقط درباره چیزها «توصیف» داریم، نه ویژگی‌های واقعی. به عبارت دیگر، ذهن و حالات ذهنی صرفاً توصیف وضعیت فیزیکی هستند نه اموری واقعی. اگر دو چیز در زبان فیزیکی دقیقاً یکسان توصیف شوند، در زبان روان‌شناختی هم یکسان توصیف می‌شوند. این خوانش با «نومینالیسم» ارتباط نزدیکی دارد. ب) خوانش ویژگی‌ها (property reading): یعنی اینکه ویژگی‌های ذهنی، وجود واقعی دارند و بر پایه وضعیت فیزیکی تبیین می‌شوند (همان رویکرد فرارویدادگی) روشن خواهد شد که ذهن چه توصیف باشد و چه ویژگی واقعی، در هر حال، تقریرش در ارتباط با FDET فرقی نخواهد کرد. بدین معنا که اگر دو چیز دقیقاً ویژگی‌های فیزیکی یکسانی داشته باشند آن‌ها از نظر فیزیکی تمایزناپذیرند. و وقتی دو چیز ویژگی‌های فیزیکی یکسانی داشته باشند، طبق FDET ویژگی‌های ذهنی (چه توصیف باشند و چه ویژگی‌ واقعی) یکسانی هم خواهند داشت و این یعنی سازگاری با FDET و نیز یعنی همان فرارویدادگی.

اشکال و پاسخ

اگر گفته شود که براساس فیزیکالیسم فقط چیزهای فیزیکی وجود دارند، پس «حالات ذهنی» چه می‌شوند؟ برای این اشکال دو راه حل مطرح است: أ. پاسخ نومینالیسمی: یعنی توصیف‌های فیزیکی و روانی متناظرند، بدون اینکه ویژگی‌های واقعی ذهنی را فرض کنیم. در این حالت، اگر دو شیء توصیف‌های فیزیکی یکسانی داشته باشند، بر اساس FDET و فرارویدادگی توصیف‌های روانی یکسانی هم خواهند داشت. بـ . پاسخ کارکردگرایانه: یعنی حالات ذهنی همان کارکردهایی هستند که در حالات فیزیکی تحقق پیدا می‌کنند. در این حالت، اگر دو شیء حالات فیزیکی یکسانی داشته باشند، بر اساس FDET و فرارویدادگی کارکردهای یکسانی نیز خواهند داشت.

سازگاری فیزیکالیسم با اصل تعیین احتمالی PDET

با توجه به آنچه در ابتدای گزارش بیان شد، در قالب یک مثال این سازگاری توضیح داده می‌شود. فرض کنید یک وضعیت ذهنی مثل «احساس درد» داریم: بر اساس FDET: فعالیت نورون‌ها در مغز به‌طور کامل این احساس را تعیین می‌کنند. بر اساس PDET: فعالیت نورون‌ها بخش مهمی از تعیین این احساس را بر عهده دارند، اما شاید عوامل دیگری (مثلاً سطح آگاهی یا زمینه‌ی ذهنی) هم دخیل باشند. بنابراین، فیزیکالیسم می‌تواند بگوید: «بله، مغز تعیین‌کننده‌ی اصلی است، اما اگر بگوییم تعیین جزئی هم وجود دارد، باز هم با دیدگاه ما ناسازگار نیست، چون هنوز هم فیزیک تأثیرگذار است و نمی‌توان تأثیر آن را نادیده گرفت. البته روشن است که سازگاری فیزیکالیسم با FDET بیشتر است.

ایدئالیسم

سازگاری ایدئالیسم با FDET

در نگاه اول به نظر می‌رسد که ایدئالیسم و FDET (تعیین‌گرایی فیزیکی) کاملاً ناسازگارند: یکی می‌گوید همه‌چیز ذهنی است، دیگری می‌گوید حالات ذهنی از حالات فیزیکی تعیین می‌شوند. اما متن می‌خواهد نشان دهد که می‌توان این دو را به شکلی سازگار کرد. ایدئالیسم می‌گوید: واقعیت در بنیاد خود ذهنی است. یعنی آنچه ما «فیزیک» می‌نامیم، در نهایت خودش بخشی از واقعیت ذهنی است.   FDETمی‌گوید: حالات ذهنی به‌طور تعیین‌گرانه از حالات فیزیکی ناشی می‌شوند. اگر ایدئالیسم را بپذیریم، «فیزیک» دیگر یک واقعیت مستقل نیست، بلکه خودش یک سطح یا نمود از واقعیت ذهنی است. پس FDET را می‌توان بازتفسیر کرد: به جای اینکه بگوییم «ذهن از فیزیک تعیین می‌شود»، می‌گوییم «سطح‌های ذهنی بالاتر (مثل آگاهی یا اراده) از سطح‌های ذهنی بنیادی‌تر (که ما آن‌ها را فیزیک می‌نامیم) تعیین می‌شوند» 

سازگاری ایدئالیسم با سازگاری PDET

ایدئالیسم با PDET روشن است؛ زیرا ایدئالیسم همه چیز را ذهنی می‌داند، دیگر وابستگی به فیزیک معنا نخواهد داشت.

دوگانه‌انگاری 

سازگاری دوگانه‌انگاری با FDET

دوگانه‌انگاری معتقد است ذهن و بدن دو حوزه‌ی مستقل‌اند و ذهن نمی‌تواند صرفاً به‌طور کامل توسط فیزیک تعیین شود. بنابراین، دوگانه‌انگاری و FDET فقط weak coherence دارند: یعنی از نظر منطقی ناسازگار نیستند، اما هیچ داستان معقولی وجود ندارد که نشان دهد اگر دوگانه‌انگاری درست باشد، FDET هم به احتمال زیاد درست است. 

همچنین، دوگانه‌انگاری می‌تواند با داده‌های NCC سازگار باشد، چون این داده‌ها صرفاً نشان می‌دهند که تغییرات در فعالیت عصبی با تغییرات در حالات آگاهانه متناظر هستند، بی‌آنکه توضیح دهند این متناظر بودن ناشی از علیت فیزیکی، هماهنگی پیشینی یا هر سازوکار دیگری است. با این حال، همان‌طور که در متن اشاره شد، این سازگاری ضعیف است، زیرا دوگانه‌انگاری باید تضمین کند که شرط هم‌ترازی زمانی اصلاح‌شده رعایت شود؛ یعنی تغییرات در حالات آگاهانه دقیقاً همزمان با تغییرات در حالات عصبی متناظر رخ دهند. داده‌های NCC نشان می‌دهند که چنین هم‌ترازی در بسیاری از موارد برقرار است، اما دوگانه‌انگاری باید توضیح دهد که این هم‌ترازی چگونه تضمین می‌شود و چرا همیشه پایدار است. اگر این تضمین ارائه نشود، سازگاری تنها در سطح منطقی باقی می‌ماند و انسجام کامل به دست نمی‌آید

سازگاری دوگانه انگاری با  PDET

بر این اساس، حالت‌های فیزیکی بخشی از تعیین حالت‌های ذهنی را بر عهده دارند، اما نه همه‌ی آن را. متن تأکید می‌کند که PDET با دوگانه‌انگاری strong coherence دارد. دلیلش این است که دوگانه‌انگاری اجازه می‌دهد عوامل غیر فیزیکی (مثل جوهر ذهنی یا ویژگی‌های غیرمادی) هم در تعیین حالت‌های ذهنی نقش داشته باشند. بنابراین، اگر دوگانه‌انگاری درست باشد، به‌طور استقرایی می‌توان انتظار داشت که PDET هم درست باشد. 

نتیجه‌گیری

آنچه گذشت بیان می‌دارند که داده‌های علوم شناختی (NCC data) و مدل‌های «تعیین کامل» (FDET) و «تعیین احتمالی» (PDET) نسبت به مواضع فلسفی مختلف در مسئله ذهن–بدن، بی‌طرفی نسبی دارند. علوم شناختی صرفاً روابط میان فعالیت‌های مغزی و تجربه‌های ذهنی را توصیف می‌کند. این داده‌ها نشان می‌دهند که تغییرات مغزی با تغییرات ذهنی متناظرند، اما توضیح نمی‌دهند که این متناظر بودن ناشی از علیت فیزیکی، هماهنگی پیشینی یا سازوکار دیگری است. بنابراین، علوم شناختی نمی‌تواند به‌طور قطعی یک موضع هستی‌شناختی (فیزیکالیسم، دوگانه‌انگاری، ایدئالیسم) را تأیید یا رد کند؛ بلکه تنها می‌تواند شواهدی فراهم آورد که برخی مواضع را محتمل‌تر جلوه دهد.  فیزیکالیسم با FDET سازگاری قوی دارد؛ چون فیزیکالیسم می‌گوید همه‌چیز فیزیکی است و FDET می‌گوید حالات ذهنی کاملاً توسط حالات فیزیکی تعیین می‌شوند. این دو مکمل یکدیگرند. ایدئالیسم در نگاه اول با FDET ناسازگار به نظر می‌رسد، اما با بازتفسیر «فیزیک» به‌عنوان سطحی از واقعیت ذهنی، می‌توان FDET را سازگار کرد (سطوح ذهنی بالاتر از سطوح ذهنی بنیادی‌تر تعیین می‌شوند). دوگانه‌انگاری فقط سازگاری ضعیف با FDET دارد؛ چون دوگانه‌انگاری ذهن و بدن را مستقل می‌داند و نمی‌پذیرد که ذهن کاملاً توسط فیزیک تعیین شود. 

فیزیکالیسم با PDET سازگاری دارد، هرچند ضعیف‌تر از FDET . فیزیکالیسم می‌پذیرد که مغز تعیین‌کننده‌ی اصلی است، اما اگر تعیین جزئی هم وجود داشته باشد، باز ناسازگار نیست. ایدئالیسم با PDET سازگاری روشن دارد، چون همه‌چیز ذهنی است و وابستگی به فیزیک معنای مستقلی ندارد. دوگانه‌انگاری با PDET سازگاری قوی دارد؛ چون دوگانه‌انگاری اجازه می‌دهد عوامل غیر فیزیکی هم در تعیین حالات ذهنی نقش داشته باشند. بنابراین، اگر دوگانه‌انگاری درست باشد، PDET  نیز محتمل خواهد بود. بنابراین، علوم شناختی نمی‌تواند حقیقت نهایی ذهن ـ بدن را تعیین کند، بلکه تنها می‌تواند شواهدی فراهم آورد که برخی مواضع را نسبت به دیگران محتمل‌تر سازد.

 

✍️سیدمحمد قاضوی

 

قالب
بازگشت بالا