رفتن به محتوای اصلی

چه کسی خدا را آفرید؟

تاریخ انتشار:
یییب

چه کسی خدا را آفرید؟ 

مقدمه

پرسش «چه کسی خدا را آفرید؟» یکی از پرسش‌های رایج در مواجهه با استدلال‌های خداباورانه است. اگر موجودات جهان برای پیدایش خود به علت نیاز دارند و خدا نیز وجود جهان را تبیین می‌کند، چرا نباید برای وجود خدا نیز علتی در نظر گرفت؟ پاسخ به این پرسش مستلزم بررسی دقیق مفهوم علیت، تمایز میان موجودات مخلوق و خدا، و نسبت علم و الهیات در تبیین منشأ وجود است.

بیان استدلال مشهور

یکی از استدلال‌های مشهور در دفاع از وجود خدا، استدلالی است که بر اساس آن، وجود موجودات وابسته و معلول به تبیینی فراتر از خودشان نیاز دارد. در برخی صورت‌بندی‌های این استدلال، از وجود علت نخستین یا علت بدون علت سخن گفته می‌شود؛ یعنی حقیقتی که وجودش معلول علت دیگری نیست و سایر موجودات در نهایت به آن وابسته‌اند. بااین‌حال، پرسش «چه کسی خدا را آفرید؟» هنگامی مطرح می‌شود که اصل نیازمندی موجودات به علت، بدون تمایزگذاری میان انواع وجود، به خدا نیز تعمیم داده شود. بنابراین، مسئله اصلی این است که آیا خدا در شمار موجودات نیازمند به علت قرار می‌گیرد یا اساساً جایگاهی متفاوت در تبیین فلسفی وجود دارد.

در الهیات تاریخی مسیحی، خدا صرفاً موجودی در کنار سایر موجودات یا عاملی برای توضیح آغاز جهان نیست؛ بلکه خالق و نگهدارنده همه موجودات دانسته می‌شود. این برداشت با تصور دئیستی از خدا تفاوت دارد. در دئیسم، خدا عمدتاً به‌عنوان آفریننده آغازین جهان تصور می‌شود که پس از آفرینش، جهان را مطابق قوانین خود به حال خویش رها می‌کند. در مقابل، الهیات مسیحی بر وابستگی مستمر آفرینش به خدا تأکید دارد؛ به این معنا که وجود جهان تنها در آغاز آن به خدا وابسته نیست، بلکه استمرار وجود آن نیز نیازمند قدرت آفریننده و نگهدارنده اوست.

این دیدگاه در عهد جدید نیز بازتاب یافته است. در کولسیان ۱:۱۵–۱۷، مسیح به‌عنوان کسی معرفی می‌شود که همه‌چیز به‌واسطه او و برای او آفریده شده است و همه‌چیز در او استواری و انسجام دارد. بر اساس این برداشت، خدا صرفاً تبیینی برای رویدادی در گذشته، یعنی پیدایش جهان، نیست؛ بلکه مبنای وجود موجودات در هر لحظه به شمار می‌رود. ازاین‌رو، مسئله آفرینش به یک رویداد زمانی محدود نمی‌شود، بلکه به پرسش بنیادی‌تری درباره وابستگی هستی‌شناختی جهان به خدا مربوط است.

تمایز میان ممکن‌الوجود و واجب‌الوجود در روشن شدن این مسئله اهمیت اساسی دارد. ممکن‌الوجود موجودی است که وجودش ضرورت ذاتی ندارد؛ یعنی می‌توان فرض کرد که وجود نداشته باشد. ازاین‌رو، وجود بالفعل آن نیازمند تبیین است. در مقابل، واجب‌الوجود در اصطلاح فلسفی موجودی است که وجودش ضروری است و به علت دیگری وابسته نیست. در سنت‌های مختلف فلسفه خداباورانه، خدا واجب‌الوجود تلقی می‌شود؛ یعنی وجود او از سنخ وجود موجودات وابسته و معلول نیست. بنابراین، پرسش از علت خدا، در چارچوب این استدلال، بر پیش‌فرضی استوار است که هنوز باید اثبات شود: اینکه خدا نیز مانند موجودات ممکن‌الوجود به علت نیاز دارد. البته صرف نامیدن خدا به‌عنوان واجب‌الوجود، به‌تنهایی اثبات‌کننده وجود او نیست؛ بلکه این نتیجه به اعتبار مقدمات و استدلالی بستگی دارد که ضرورت وجود چنین موجودی را توجیه می‌کند.

تحولات کیهان‌شناسی معاصر، به‌ویژه نظریه مهبانگ، بُعد دیگری به این بحث افزوده‌اند. شواهد مربوط به انبساط کیهان و تحول آن از وضعیتی بسیار چگال و داغ، از وجود مرحله‌ای آغازین در تاریخ جهان قابل مشاهده حکایت دارند. برخی خداباوران این یافته‌ها را مؤید این دیدگاه می‌دانند که جهان آغاز زمانی داشته و بنابراین به خالق نیازمند است. بااین‌حال، باید میان آغاز کیهان در مدل‌های علمی و اثبات فلسفی آفرینش تمایز گذاشت. نظریه مهبانگ به‌خودی‌خود نه وجود خدا را اثبات می‌کند و نه تمام مسائل مربوط به منشأ نهایی جهان را حل می‌کند. همچنین، حتی فرض وجود جهانی بدون آغاز زمانی یا مجموعه‌ای از جهان‌ها نیز لزوماً مسئله وابستگی وجودی را برطرف نمی‌سازد؛ زیرا همچنان می‌توان پرسید چرا چنین واقعیتی اساساً وجود دارد.

نتیجه‌گیری

در نهایت، پرسش «چه کسی خدا را آفرید؟» را نمی‌توان صرفاً با ارجاع به یافته‌های علمی پاسخ داد؛ زیرا علم عمدتاً به بررسی ساختار جهان، قوانین حاکم بر آن و روابط علّی در قلمرو پدیده‌های طبیعی می‌پردازد. پرسش از اینکه چرا اساساً چیزی وجود دارد، مسئله‌ای فلسفی و هستی‌شناختی است که فراتر از تبیین یک رویداد طبیعی قرار می‌گیرد. پاسخ الهیات مسیحی به این مسئله، معرفی خدا به‌عنوان خالق و مبنای نهایی وجود است؛ موجودی که خود آفریده نشده و وجودش به علت دیگری وابسته نیست. بااین‌حال، اعتبار این پاسخ به دفاع فلسفی از مفهوم واجب‌الوجود و تبیین ضرورت وجود او وابسته است. بدین‌ترتیب، مسئله اصلی نه یافتن آفریننده‌ای برای خدا، بلکه بررسی این پرسش بنیادی است که آیا زنجیره تبیین‌های علّی می‌تواند بدون پذیرش مبنایی غیرمعلول، تبیینی نهایی برای وجود جهان فراهم کند.

قالب
بازگشت بالا