حرکت جوهری و تبیین تکامل زیستی

تاریخ انتشار:
سربخشی

 

یادداشت ویژه پایگاه خداباوری در عصر علم

 

مقدمه

یکی از چالش‌های که جریان الحاد نوین در دهه‌های اخیر علیه خداباوری مطرح کرده، برداشت الهیاتی از نظریه علمی فرگشت (تکامل زیستی) است. برخی از متفکران این جریان (همچون ریچارد داوکینز و دنیل دنت)، ادعا کرده‌اند نظریه تکامل داروین با نشان دادن چگونگی پیدایش موجودات پیچیده از طریق جهش‌های تصادفی و انتخاب طبیعی، نیاز به هرگونه خالق هوشمند و هدفمندی را در زیست‌شناسی از میان می‌برد. به تعبیر داوکینز، طبیعت همچون یک ساعت‌ساز نابینا عمل می‌کند که دارای مکانیسمی کاملاً مادی و کور است و بدون هیچ طرح و غایت قبلی، تنوع زیستی را رقم می‌زند.

این ادعا برای الهیات سنتی غرب و آن دسته از دیدگاه‌های کلامی که بر پایه فلسفه طبیعی ارسطویی بنا شده‌اند، بحران‌زاست؛ زیرا در نگاه‌های سنتی، معمولاً فرض بر این است که انواع ثابت‌اند؛ یعنی گمان می‌رود که خداوند هر گونه از جانداران را از همان ابتدا به صورت فعلی و به شکل دفعی و جداگانه خلق کرده است. در این میان، پرسشی که مطرح می‌شود این است که آیا جایگزینی خلق دفعی و ثابت با پیدایش تدریجی و تکاملی (بر فرض صحت این نظریه)، واقعاً به معنای حذف خداوند از معادله خلقت است؟ در این یادداشت نشان خواهیم داد که فلسفه اسلامی و به‌ویژه حکمت متعالیه، نه تنها با پویایی زیستی تعارضی ندارد، بلکه قرن‌ها پیش از طرح نظریه تکامل، زیرساخت متافیزیکی لازم برای تبیین یک جهان در حال شدن و تکامل‌یابنده را فراهم کرده است.

۱. خطای روش‌شناختی الحاد نوین

نخستین گام در مواجهه‌ی عقلانی با ادعای ملحدان، تفکیک میان دو نوع از پرسش و تبیین، یعنی تبیین علمی و تبیین متافیزیکی است. زیست‌شناسی درباره چگونگی تغییر گونه‌ها سخن می‌گوید و مکانیسم‌های طبیعی تبدیل یک گونه به گونه دیگر را در طول زمان بررسی می‌کند. در مقابل، فلسفه درباره منشأ و چرایی اصل وجود این گونه‌ها و قوانین حاکم بر آنها، یعنی منشأ هستی و جهت‌گیری کلی جهان بحث می‌کند.

مغالطه اصلی طرفداران الحاد نوین در این است که کشف مکانیسم طبیعی را معادل نفی فاعلیت الهی گرفته‌اند. برای روشن شدن این خطا، می‌توان از یک مثال ساده استفاده کرد؛ فرض کنید فردی مکانیسم دقیق کارکرد موتور یک خودرو، نحوه احتراق سوخت و انتقال نیرو به چرخ‌ها را به طور کامل تشریح کرده است. حال در نظر بگیرید این فرد پس از این تشریح نتیجه بگیرد که چون ما تمام مراحل حرکت خودرو را با قوانین فیزیک و مکانیک توضیح دادیم، پس هیچ مهندس و طراح هوشمندی که این خودرو را طراحی کرده باشد وجود ندارد! بدیهی است که چنین استنباطی باطل است؛ زیرا کشف قوانین مکانیکی حاکم بر موتور، نافی وجود مهندس طراح نیست، بلکه دقیقاً نشان‌دهنده روشی است که آن طراح برای کارکرد خودرو تعبیه کرده است. به همین ترتیب، می‌توان گفت انتخاب طبیعی و جهش‌های ژنتیکی، در بهترین حالت، ابزارها و قوانین طبیعی‌ای هستند که چگونگی تغییر حیات را نشان می‌دهند، اما وجود خود این قوانین، پایداری آن‌ها و وجود و قابلیت ماده برای پذیرش حیات، نیازمند یک علت متافیزیکی است.

۲. عبور از ثبات انواع به کمک نظریه حرکت جوهری

از یک منظر، چالش تکامل زمانی برای خداباوران مشکل‌ساز می‌شود که آن‌ها تصویر ثابتی از جهان طبیعت داشته باشند. در فلسفه قدیم (مشاء و سنت ارسطویی)، فرض بر این بود که ذات و جوهر اشیاء ثابت است و تغییر فقط در ویژگی‌های ظاهری (اعراض) مثل رنگ، اندازه یا مکان آن‌ها رخ می‌دهد. بر این اساس، یک گونه زیستی هرگز نمی‌توانست در ذات خود تغییر کند و به گونه دیگری تبدیل شود. اما ملاصدرا در قرن یازدهم هجری، با طرح نظریه حرکت جوهری، تحولی در نگاه فلسفی به طبیعت ایجاد کرد. بر اساس آموزه‌ی حرکت جوهری، تغییر و تحول تنها در سطح و ظاهر اشیاء نیست، بلکه در عمق ذات و ساختار بنیادین (جوهر) تمام موجودات مادی جریان دارد. در نگاه صدرایی، موجود مادی اساساً چیزی جز شدن و سیالیت نیست و لذا عالم ماده، همچون رودی خروشان است که ذرات و ساختارهای آن لحظه‌به‌لحظه در حال نوشدن و عبور از مرحله‌ای به مرحله دیگر می‌باشد.

با پذیرش این مبنا، تغییر گونه‌های زیستی و پیدایش تدریجی موجودات پیچیده از ساختارهای ساده‌تر، نه تنها امر عجیبی نخواهد بود، بلکه چه بسا بتوان گفت دقیقاً همان چیزی است که از ذات سیال و متحرک طبیعت انتظار می‌رود. بنابراین، حکمت متعالیه از پیش، بستر فلسفی لازم برای پذیرش تحول ذاتی در طبیعت را آماده کرده و لازم نیست به نحو قطعی به ثبات انواع قائل باشیم تا گمان شود آنچه علم کشف کرده با دیدگاه‌های الهیاتی در تعارض است.

۳. تشکیک در وجود و حرکت اشتدادی حیات

علاوه بر حرکت جوهری، اصل دیگری در فلسفه صدرایی وجود دارد که به ما کمک می‌کند تکامل زیستی را در چارچوب فلسفی و با حفظ خداباوری معنا کنیم؛ این اصل همان اصل تشکیک در وجود است. بر اساس این اصل، واقعیت هستی یک امر تک‌مرتبه‌ای نیست، بلکه دارای مراتب و درجات مختلف از ضعیف به قوی است. برای تقریب به ذهن، می‌توان نور را مثال زد. نور شمع، نور لامپ و نور خورشید، همگی در نور بودن مشترک‌اند، اما در شدت و ضعف با هم تفاوت دارند؛ نور خورشید مرتبه شدیدتر و کامل‌تری از همان واقعیتی است که در نور شمع به صورت ضعیف وجود دارد. در نگاه ملاصدرا، تمام موجودات جهان نیز مراتب مختلف یک حقیقت واحد (یعنی وجود) هستند که از پست‌ترین و ضعیف‌ترین مرتبه (ماده اولیه و بی‌جان) آغاز شده و به سوی مراتب قوی‌تر و شدیدتر حرکت می‌کنند.

وقتی نظریه حرکت جوهری را با تشکیک در وجود ترکیب کنیم، به حقیقت حرکت اشتدادی می‌رسیم؛ بر این اساس می‌توان گفت ماده در جریان حرکت ذاتی خود، به صورت مداوم، از مراتب ضعیف وجود به سمت مراتب شدیدتر، پیچیده‌تر و در نتیجه دارای آگاهی بیشتر حرکت می‌کند. از این منظر، کاملا قابل توضیح است که چگونه عناصر شیمیایی بی‌جان در طول میلیاردها سال به نخستین سلول‌های زنده تبدیل می‌شوند، و سلول‌های ساده در روندی تکاملی به گیاهان، جانوران و در نهایت موجودات دارای شعور و آگاهی می‌رسند. این امر در واقع، ترجمه علمی همان حرکت اشتدادی ماده است. با این تبیین روشن می‌شود که تکامل زیستی، رقیب خالقیت خداوند نیست، بلکه روش خداوند در آفرینش تدریجی و رساندن ماده به کمالات بالاتری است که استعداد آن را در نهاد طبیعت قرار داده است.

۴. غایت‌مندی در بستر قوانین طبیعی و تصادف‌های آماری

یکی دیگر از ادعاهای طرفداران فرگشت این است که چون جهش‌های ژنتیکی تصادفی هستند، پس هیچ هدف و غایتی در کار نیست. در اینجا نیز فلسفه اسلامی تفکیک دقیقی میان دو معنای تصادف قائل می‌شود:

۱. تصادف در سطح شناخت ما یا در دخالت علل طبیعی (تصادف آماری): در زیست‌شناسی، وقتی گفته می‌شود یک جهش تصادفی است، معنای آن این خواهد بود که وقوع آن جهش، از طرف منشأ طبیعی آن برنامه‌ریزی نشده و از نظر آماری نیز پیش‌بینی‌پذیر نیست.

۲. تصادف به معنای بی‌علتی و بی‌نظمی مطلق (تصادف متافیزیکی): به این معنا که پدیده‌ای بدون هیچ علت، قانون و چارچوبی رخ داده و در هیچ سطحی برنامه‌ریزی نشده باشد.

از دیدگاه فلسفه اسلامی، آنچه در نظریه تکامل رخ می‌دهد منحصراً از سنخ نوع اول است، نه نوع دوم. رخ دادن جهش‌های ژنتیکی هرگز به معنای نفی قانون‌مندی یا خروج از اصل علیت نیست؛ بلکه این جهش‌ها کاملاً در بستر علل و قوانین زیستی، شیمیایی و ساختار مولکولی DNA شکل می‌گیرند. در سطح علل طبیعی و بیولوژیک (علل عرضی)، نه ساختار دی‌ان‌ای آگاهی و برنامه‌ریزی پیشینی برای جهش دارد و نه ضرورت بیولوژیکی خاصی پیشاپیش جهت آن را به سوی پاسخ به نیاز آینده‌ی جاندار تعیین می‌کند؛ از این رو علم تجربی به درستی آن را برنامه‌ریزی‌نشده در سطح مبدأ طبیعی و آماری می‌یابد. اما مغالطه الحاد نوین در آن است که نبود آگاهی و برنامه‌ریزی در سطح منشأ طبیعی را به معنای نفی هدفمندی در تمام سطوح، از جمله در سطح ماورای طبیعت تلقی می‌کند. در نظام فلسفه اسلامی، فاعلیت خداوند در عرض فاعل‌های طبیعی و به عنوان رقیب آن‌ها نیست، بلکه این فاعلیت در طول علل طبیعی عمل می‌کند.

برای تقریب به ذهن، یک سامانه هوش مصنوعی یا بازی رایانه‌ای پیشرفته را در نظر بگیرید که طراح، الگوریتم‌های احتمالی و پویای تصادفی را در کدهای آن تعبیه کرده باشد. بر این اساس بخش‌های نرم‌افزاری و کنش‌های داخلی بازی، به صورت غیرمستقیم و بر پایه احتمالات آماری فعال شده و هیچ یک از کدهای درونی، قصد و نیت پیشینی برای تحقق یک سناریوی خاص نخواهد داشت؛ اما کل دامنه احتمالات، معادلات حاکم بر تصادف‌ها، ظرفیت‌های سیستم و جهت‌گیری کلان آن برای خلق یک نتیجه پیچیده، تماماً در چارچوب طراحی و اراده‌ی برنامه‌نویس تحقق خواهد یافت.

به همین ترتیب، در منظر حکمت صدرایی، هدفمندی جهان خلقت نیازمند آن نیست که خداوند قوانین علّی طبیعت را نقض کند یا به صورت مستقیم در هر جهش زیستی مداخله نماید؛ بلکه فاعلیت الهی در این فرایند، به‌صورت طولی عمل می‌کند. غایت‌مندی فاعلیت الهی نیز در گرو آن است که خداوند با اراده و تدبیر حکیمانه خود، قوانین بنیادین طبیعت را طراحی کرده، ظرفیت‌های حرکتی و استکمالی را در ذات ماده تعبیه نموده و ساختاری را تدبیر کند که برآیند آماری و پویا‌ی آن، صعود تدریجی ماده به سوی سطوح عالی‌تر کمال و آگاهی باشد. از این رو، تصادف و احتمالات آماری در سطح افقی طبیعت، ابزار و بستر تحقق اراده‌ی طولی فاعل الهی در هدایت جهان به سوی غایات نهایی است.

جمع‌بندی

مواجهه حکمت متعالیه با نظریه فرگشت نشان می‌دهد که گره زدن خداباوری به خلق دفعی و ثبات گونه‌ها یک ضرورت عقلی و دینی نیست، بلکه نتیجه‌ی رویکرد طبیعیات قدیم است. بر اساس اصول فلسفه صدرایی:

  • اولاً: کشف مکانیسم‌های طبیعی تکامل، تبیین چگونگی کارکرد طبیعت است و ما را از تبیین متافیزیکی اصل وجود طبیعت و قوانین آن بی‌نیاز نمی‌کند.
  • ثانیاً: بر پایه اصل حرکت جوهری، ذات ماده سیال و پویاست و تغییر گونه‌ها در طول زمان، کاملاً با سرشت متغیر جهان مادی سازگار است.
  • ثالثاً: بر اساس اصل تشکیک در وجود و حرکت اشتدادی، روند تکامل حیات از ماده بی‌جان به سوی موجودات زنده و دارای آگاهی، یک فرآیند کور و بی‌معنا نیست، بلکه تجلی حرکت قانون‌مند ماده به سوی مراتب عالی‌تر هستی است که با اراده و تدبیر علت نخستین (خداوند متعال) در نهاد طبیعت تعبیه شده است.

پی‌نوشت‌ها

۱. حرکت جوهری: نظریه‌ای ابتکاری از ملاصدرا که بر اساس آن، علاوه بر ویژگی‌های ظاهری اشیاء (کمیت، کیفیت، مکان و وضع)، خود ذات و شاکله اصلی موجودات مادی (جوهر) نیز در هر لحظه در حال تغییر، تجدد و سیلان است.

۲. تشکیک در وجود: دیدگاهی در حکمت متعالیه که می‌گوید واقعیت وجود در همه چیز یکی است، اما دارای درجات و مراتب مختلفی از شدت و ضعف، کمال و نقص، و تقدم و تأخر است.

۳. حرکت اشتدادی: حرکتی که در آن یک موجود، ضمن حفظ هویت در حال شدن خود، از مرتبه ضعیف‌تر وجود به مرتبه قوی‌تر و کامل‌تر صعود می‌کند.

۴. ثبات انواع: گونه‌های زیستی مرزهایی نفوذناپذیر دارند و ممکن نیست یک گونه به گونه‌ی دیگر تبدیل شود.

۵. تکامل زیستی: فرایند تغییر تدریجی ساختار ژنتیکی و ظهور گونه‌های جدید در بستر زمان است که از دیدگاه فلسفی، در جایگاه علل اعدادی و زمینه‌ساز برای پذیرش صور و کمالات وجودی جدید عمل می‌کند.

۶. انتخاب طبیعی: سازوکاری محیطی و آماری است که صفات سازگارتر را برای بقا حفظ و غربال می‌کند و از نظر فلسفی ابزار و بستری قانون‌مند برای هدایت تنوع زیستی در رتبه علل عرضی به شمار می‌رود.

 

✍️ حجت الاسلام دکتر محمد سربخشی

قالب
بازگشت بالا