رفتن به محتوای اصلی

مصاحبه با دکتر محمد لگنهاوسن: نقد طبیعت‌گرایی به مثابه یکی از مبانی الحاد جدید

تاریخ انتشار:
لگنهاوسن0

بسم الله الرحمن الرحیم


الحاد در تاریخ اندیشه بشر پدیده‌ای بی‌سابقه نیست؛ با این حال، «الحاد جدید» به‌عنوان جریانی نوظهور در قرن بیست‌ویکم، به یکی از محورهای مهم مناقشات فکری و اجتماعی بدل شده است. این جریان، برخلاف بسیاری از صورت‌های پیشین الحاد، رویکردی فعال، رسانه‌ای و گاه تهاجمی در ترویج دیدگاه‌های خود اتخاذ کرده و می‌کوشد افزون بر نفی خداباوری، دینداری را نیز به چالش بکشد. همین خصلت کنش‌گرانه و تبلیغی، آن را از اشکال تاریخی الحاد متمایز می‌سازد. از مهم‌ترین مبانی فکری الحاد جدید می‌توان به تکامل‌باوری، طبیعت‌گرایی، علم‌گرایی، تبیین طبیعیِ دین، و ادعای تعارض علم و دین اشاره کرد.

در میان این مبانی، طبیعت‌گرایی جایگاهی محوری دارد. در این مصاحبه، به بررسی این موضوع در گفت‌وگو با پروفسور محمد لگنهاوزن، استاد فلسفه، می‌پردازیم. ایشان پیش‌تر استاد فلسفه در دانشگاه تگزاس بوده‌اند و هم‌اکنون به‌عنوان استاد تمام در مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) فعالیت می‌کنند.

پرسش: استاد ضمن قدردارنی از وقتی که در اختیار «سایت خداباوری در عصر علم» قرار دادید، به عنوان اولین سوال، می‌خواهم درباره چیستی طبیعت‌ گرایی و اقسام آن سؤال کنم. لطف ‌کنید نظرتان را بفرمایید:

پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. طبیعت گرایی جریانی طولانی دارد و امروزه انواع و اقسام مختلف طبیعت‌گرایی پیدا می شود و  دانشمندها و فیلسوف‌ها تعریف‌های مختلفی از طبیعت گرایی ارائه می‌دهند. و به نظرم این درست نیست که همانند مکاتب مختلف فلسفی، که از کسی بپرسیم که شما طبیعت گرا هستید یا نه و کدام طبیعت‌گرایی. همچنین وقتی طبیعت گرایی را در نظر میگیریم، معانی مختلفی از آن در مباحث فلسفی امروز پیدا می شود. فقط به عنوان یک مثال، دبلیو وی کواین[1]؛ اگر به مقاله‌های مختلف علمی و کتاب های مربوط به او نگاه کنید، تقریبا همه اتفاق نظر دارند که ایشان طبیعت‌گرا است. اما طبیعت‌گرا است از چه لحاظ؟ اگر بخواهیم با دقت بررسی کنیم که کواین درباره‌ی طبیعت‌گرایی چه می‌گوید، می‌بینیم که او این مفهوم را به‌گونه‌ای عام تعریف می‌کند. تأکید او بر این است که در تحلیل‌های فلسفی باید یافته‌ها و دستاوردهای علوم طبیعی را جدی بگیریم. بسیار خوب! همه دینداران هم می‌توانند این را قبول کنند، پس ما هم طبیعت‌گرا هستیم؟

 مشکل‌تر این است که کواین می‌گوید که من وجود مجردات را قبول می‌کنم مثل عددها، مجموعه‌ها، حتی مجموعه تهی وجود دارد. چرا وجود دارد؟ اگر شما طبیعت گرا هستید درباره مجموعه تهی چه چیزی طبیعی است؟ کواین می‌گوید که این را برای ریاضیات استفاده‌ می‌کنیم و ریاضیات را استفاده می‌کنیم برای علوم طبیعی. پس این را هم قبول می‌کنیم. این خیلی عام است که آن چیزی که مشترک است بین همه این انواع طبیعت‌گرایی، این است که همه آنها اشاره می‌کنند به علوم طبیعی و می‌خواهد یک نوع امتیاز به علوم طبیعی نسبت به علوم دیگر بدهند؛ ولی این هم باید مورد بحث قرار گیرد که درست است یا نه؟ 

ولی بحث درباره طبیعت گرایی خصوصا در بحث های مربوط به خداباوری و امور مذهبی متفاوت است با بحث های متافیزیکی خاص. و آن این است که می‌گویند که دینداران اعتقاد دارند که چیزهای فوق طبیعی وجود دارند؛ خدا و فرشتگان و چیزهای دیگر هستند که فوق طبیعی هستند. طبیعت‌گراها می‌گویند که این چیزها وجود ندارد. و آن نوع طبیعت‌گرایی که بیشتر مورد بحث در روزنامه و چیزهایی که علمی هستند، این نوع را منظور دارند.

پرسش: یک تقسیم‌بندی رایج درباره طبیعت‌گرایی وجود دارد که آن را به طبیعت‌گرایی روش‌شناختی و هستی‌شناختی تقسیم می‌کنند. این را لطفاً توضیح بفرمایید.

پاسخ: اولین باری این تقسیم در یک سخنانی توسط ادگارد شفیلد برایتمن[2] در سال ۱۹۳۶ مطرح شد. ایشان آن زمان رئیس انجمن فلسفه آمریکا بود. خود وی دیندار بود و می‌خواست نوعی طبیعت‌گرایی را تعریف کند که با دین‌داری سازگار باشد که در مقابل طبیعت‌گرایی متافیزیکی[3] قرار میگرفت. ایشان بیان می‌کند که طبیعت‌گرایی روش‌شناختی[4] به این معناست که شیوه ما در کسب معرفت و تولید علم، بهره‌گیری از تجربه‌های ماست، همراه با تفسیرهایی که از این تجربه‌ها ارائه می‌کنیم. او این تعریف را با دینداری سازگار می‌داند؛ زیرا معتقد است ما در تجربه‌های خود درمی‌یابیم که امور مختلف دارای ارزش‌های متفاوت‌اند و بر اساس همین، ارزش‌ها را با ارجاع به خدا میتوانیم تبیین کنیم. در نتیجه ما می‌توانیم طبیعت‌گرای روش‌شناختی شویم و در عین حال، طبیعت‌گرایی متافیزیکی که می‌گوید امور فوق طبیعت وجود ندارد را رد ‌کنیم.

البته امروزه کسی تعریف برایتمن از طبیعت‌گرایی روش‌شناختی را قبول نمی‌کند. پس امروزه برای طبیعت‌گرایی روش‌شناختی چه تعریفی ارائه میدهند؟ گاهی اوقات می‌گویند تنها روشی که ما می‌توانیم علم یا معرفت کسب کنیم، روش علوم طبیعی است. یعنی طبیعت‌گرایی تبدیل شد به علوم طبیعی و یک امتیاز خاص به علوم طبیعی می‌دهند به طوری که روشی که در علوم طبیعی استفاده می‌شود باید برای کل معرفت استفاده شود.

اشکالی که پیش می‌آید این است که این تعریف آیا واقعاً کافی است؟ و آن جوری که بعضی از دوستان ما ادعا کردند و مقاله نوشتند که اگر طبیعت‌گرایی روش‌شناختی این است که فقط به روشی که در لابراتور فیزیک و شیمی وجود دارد محدود شویم، پس هیچ وجه تفاوتی بین طبیعت‌گرایی متافیزیکی و روش شناختی پیدا نخواهد شد. یعنی لازمه طبیعت‌گرایی روش‌شناختی، طبیعت‌گرایی متافیزیکی خواهد بود. ولی سوال این است که آیا این واقعا یک تعریف مناسب برای طبیعت‌گرایی روش‌شناختی هست که با طبیعت‌گرایی متافیزیکی یکی شود یا نه.

پرسش: یک سوال این است که تفاوت طبیعت‌گرایی با مادی‌گرایی چیست؟

پاسخ: این سوال خوبی است که خیلی وقت‌ها مردم قاطی می کنند مادی‌گرایی را با طبیعت گرایی. طبیعت‌گرایی شروع می‌شود با علوم طبیعی اما مادی‌گرایی اینطور نیست. مادی‌گرایی یک دیدگاه متافیزیکی است که می‌گوید که تنها چیزهایی که وجود دارد چیزهای مادی هستند. تقریبا هیچ فیلسوف مادی‌گرا دیگر امروز وجود ندارد. چون امروز می‌گویند ماده چیست. البته تقسیم صورت و ماده در فلسفه ارسطویی مطرح بود امروزه هم طرفداران خودش را دارد، ولی کسی نیست در میان آنها که می‌خواهد بگوید که فقط ماده وجود دارد که این صورت‌ها هم وجود دارد.

 در فیزیک جدید هم می‌گویند که تنها ماده وجود ندارد؛ علاوه بر ماده، انرژی هم هست. و چیزهای دیگری که اصلاً توی این تقسیمات قرار نمیگیرد. ولی معنای دیگری برای ماده گرایی وجود دارد که در ایران هم خیلی نفوذ داشت. و آن تعریف مارکسیست‌ها است. وقتی که مارکسیست‌ها بحث می کند درباره ماده‌گرایی، به سنت مادی‌گرایی از یونان باستان تا بعد از آن اشاره می‌کنند؛ ولی منظور خود مارکس از چیزهای مادی، پول بود. این مادی است؛ ما نگاه می‌کنیم روش تولید چیست، پول کجا می‌رود چطور کسب می‌شود؛ این تعیین کننده رشد فرهنگ و تفاوت‌های موجود در جامعه است. ماده‌گرایی آن‌ها اینطوری بود. ولی این یک نوع مادی‌گرایی متافیزیکی نیست آن جوری که مثلا دماکروتیس می‌خواست مطرح کند که فقط چیزهای مادی وجود دارد. چون اینجا بحثی که مارکس داشت انتزاعی است. یعنی فقط به  ارتباطات بین طبقات اجتماعی نگاه می‌کند و اینکه چطور سرمایه‌داری می‌تواند جمع شود و چطور پخش شود. این نوع سوال‌ها که خیلی انتزاعی هستند، ولی باز هم به عنوان ماده‌گرایی حساب می شود.

پرسش: می‌توانیم بگیم که ماتریالیسم یا ماده گرایی در فلسفه به این معناست که فقط به جسم قائل بودند. و بعد از تحولی که در فیزیک جدید اتفاق افتاد و جرم و انرژی حقیقت ماده را توصیف کرد بگوییم که ماده‌گرایی نیز تحول پیدا کرد، و اگر هم امروزه استفاده می‌شود به معنای طبیعت‌گرایی است. این را می‌توانیم بگوییم؟

پاسخ: این خیلی دقت ندارد، بله می‌توانیم هر طور که میخواهیم میتوانیم مفهوم بکشیم!

پرسش: اما از ماده گرایی استفاده می‌کنند؟

پاسخ: بله، ولی فیلسوفان وقتی به نتیجه رسیدند که ماده‌گرایی قابل دفاع نیست، اکثرشان فیزیک‌گرا شدند. اما فیزیک‌گرایی[5] چیز دیگری است. فیزیک‌گرایی این است که به شیوه متافیزیکی می‌توانیم بگوییم که تنها چیزهایی که وجود دارد که چیزهای فیزیکی هستند؛ از لحاظ روانشناسی هم می‌توانیم بگوییم که فقط علوم فیزیکی روش‌هایی دارند که ما باید برای کسب معرفت استفاده کنیم؛ ولی باز هم این خیلی مشکل است که کسی می‌خواهد این را دفاع کند.

 یعنی حتی وقتی که ما نگاه می‌کنیم به علومی مانند زیست شناسی می‌بینیم خیلی فراتر از روش‌های فیزیک در آن استفاده می‌کند. معمولا وقتی درباره این نوع مسئله از فیزیک‌گراها می‌پرسید، آنها می‌گویند بله، همه برمی‌گردد به فیزیک. اما اینقدر راحت نیست و این برگشتن به فیزیک خیلی کار مشکلی است. و بنده خودم شک دارم که آنها می‌توانند. این به نظرم فقط یک ادعا است که همه چیزها اینطور به فیزیک برمی‌گردد؛ که به نظر بنده در زیست‌شناسی هم از لحاظ روش و هم از لحاظ متافیزیکی از مفاهیمی استفاده می‌کنیم که اصلاً در فیزیک پایه‌ وجود ندارد.

پرسش: سوال بعدی این است که آیا طبیعت‌گرایی روش‌شناختی منتهی به طبیعت گرایی متافیزیکی می‌شود یا نه؟ اینکه ما علم را قبول داریم و روش علمی را قبول داریم مسئله‌ای است، ولی آیا می شود با این اثبات کرد که متافیزیک یا ماورای طبیعت به تعبیری وجود ندارد؟

پاسخ: این را هم عرض کردم که اگر کسی طبیعت‌گرایی روش‌شناختی را این‌طور در نظر بگیرد که روش‌ها را به آن چیزهایی که در فیزیک یا علوم طبیعی استفاده می‌شود محدود کند؛ اولا به نظرم خیلی راحت می‌توانیم اثبات کنیم که این باطل است. معرفت‌های مختلفی داریم؛ مثلاً معرفت تاریخی -صرف نظر از بحثی که درباره خدا و فرشتگان و این چیزها داریم- اگر فقط علومی که همه از جمله ملحدان قبول می‌کنند را در نظر بگیریم یکی تاریخ است. روش تاریخ و روش علوم طبیعی بسیار متفاوت است. اگر بخواهیم طبیعت‌گرایی روش‌شناختی را به شیوه رایج تعریف کنیم به اینکه معرفت محدود است به آن چیزی که با استفاده از روش‌های علوم طبیعی کسب می‌شود، پس درباره تاریخ چه کار کنیم؟ 

این هم مسئله‌ای است که در آثار کواین پیدا می‌شود. گاهی اوقات ایشان اشاره می‌کند و توجه دارد که مسئله تاریخ هم هست، ولی زود آن را کنار می‌گذارد. او بیشتر به علوم طبیعی علاقه دارد و اینکه چه نیازهایی در علوم طبیعی هست و چه کار باید بکنیم که بتوانیم سوال‌های هستی‌شناختی را براساس وجودشناسی جواب دهیم. ولی گاهی که درباره علوم صحبت می‌کند‌، اشاره می‌کند که بله می‌دانم که علوم‌ دیگری هم هستند.

 خوب اگر علوم‌ دیگری مانند تاریخ‌شناسی، جامعه شناسی، روانشناسی وجود دارد و اگر طبق برنامه‌‌ی کواین نگاه ‌کنیم ببینیم که نیازهای که این علوم‌ها دارند چه هستند، هم از لحاظ روش و هم از لحاظ هستی‌شناسی، وقتی که ما می‌رسیم به روانشناسی خیلی مفاهیم استفاده می‌کنیم، روش‌هایی استفاده می‌کنیم که اصلا با علوم‌های طبیعی جور نمی‌شود.

پرسش: جریان الحاد جدید از طبیعت گرایی روش‌شناختی برای اثبات مدعای خودش استفاده می‌کند و طبیعت‌گرایی متافیزیکی یا هستی‌‌شناختی را نتیجه می‌گیرد؛ اما دسته‌ای از فیلسوفان و بلکه اکثر فیلسوفان گفتند که هیچ دلالت منطقی بین این‌ها نیست، هیچ ضرورت منطقی بین طبیعت‌گرایی شناختی و هستی‌شناختی نیست، پس چرا  چنین برخوردی می‌کنند و چنین استفاده می‌کنند؟

پاسخ: به نظرم مغالطه است. اگر روش‌های علمی را به آن‌ها که فقط با چیزهای فیزیکی مناسب است محدود ‌کنیم، بله یک نوع استلزام پیدا می‌شود؛ چون وقتی روش را می‌خواهند تعیین کنند، به طور ضمنی یک قلمرو وجودی را هم حساب می‌کنند. ولی اگر این کار را نمی‌کنیم و فقط می‌خواهیم بگوییم که چه روش‌هایی را در علوم مختلف استفاده می‌کنیم تا فقط به علوم‌های فیزیکی محدودش نکنیم.

همچنین ملحدان جدید خوشبین هستند؛ از این جهت که آنها یک رؤیا دارند که فکر می‌کنند که در آینده بالاخره همه چیزها یک جوری براساس فیزیک اثبات خواهد شد. این هم چیز جدیدی نیست. در پوزیتیویسم آگوست کنت هم پیدا می‌شود که مراحل مختلفی از علوم داشت. پوزیتویست‌های منطقی هم این‌طور فکر می‌کردند؛ آن‌ها یک سری کتاب‌ها چاپ کردند تحت عنوان دایره المعارف علوم‌ متحد[6]؛ علوم‌ متحد مد نظر آنها این بود که گفتند ما با فیزیک شروع می‌کنیم و براساس اصول موضوع یا اَکسیوم‌ها این را درست می‌کنیم، بعد چند اکسیوم دیگر اضافه می‌کنیم تا شیمی درست شود. سپس چند اکسیوم دیگر اضافه میشود و زیست شناسی پیدا می‌شود؛ چند تا اکسیوم دیگر روانشناسی پیدا می‌شود. و فقط لازم است که ما چند تا اصول و موضوع دیگری پیدا ‌کنیم تا بالاتر و بالاتر علوم‌ دیگر ایجاد شود.

 ولی اگر این برنامه‌ای است که فیزیک‌گرایان یا طبیعت‌گرایان امروز در نظر دارند؛ مشکلی که با آن داریم این است که چه کسی می‌تواند این اصول موضوعی را که وقتی که از یک مرحله به یکی دیگر می‌رسیم می‌خواهیم اضافه کنیم را محدود کند؟ و چه کسی می‌تواند به ما بگوید که این اصول موضوع چطور محدود است که چه چیزی را اصلاً نباید بگوییم. مثلاً کسی می‌تواند بگوید که اگر اینطور می‌خواهیم از فیزیک تا شیمی، تا روانشناسی، تا جامعه‌شناسی بالا برویم، می‌توانیم علوم اسلامی هم داشته باشیم، چند تا اصول موضوعه دیگر برای آن اضافه می‌کنیم؟ آنها می‌گویند که این ممنوع است،  نباید اینطوری. ولی این براساس چیست؟ به خاطر پیش داوری شما؟

به نظر بنده این الحاد جدید بیشتر براساس امیدهایی است که آنها دارند که می‌توانیم تبیین‌های کافی و وافی برای همه چیزهای جهان براساس فیزیک پیدا کنیم؛ این به نظرم خیال‌بافی است و نمی‌توانیم این را تأیید کنیم.

پرسش: در حقیقت فیزیکالیست‌ها یا پوزیتیویست‌ها بر پیش‌داوری‌ها و پیش فرض‌هایی تکیه می‌کنند که پیش فرض‌های متافیزیکی هستند. درست است؟

پاسخ:  بله، دقت کنید که اینجا اگر در بحث‌های که داریم پوزیتیویست‌ها را بیاوریم؛ پوزیتیوست‌ها حداقل در دوره حلقه وین گفتند که اصلا ما نمی‌خواهیم به بحث‌های متافیزیکی وارد شویم. متافیزیک برای آنها پوچ است. گفتند ما اصلاً متافیزیک را قبول نمی‌کنیم. پس طبیعت‌گرایی متافیزیکی چه می شود؟ این هم پوچ می‌شود. پس اگر دیدگاه پوزیتیویستی درست است، ما می‌توانیم نوعی طبیعت‌گرایی روش‌شناختی داشته باشیم، ولی نمی‌توانیم طبیعت‌گرایی متافیزیکی داشته باشیم. و به نظرم این نکته بسیار بسیار مهمی است. چون استلزام بین طبیعت‌گرایی روش‌شناختی و طبیعت‌گرایی متافیزیکی وابسته است به این فرض که وقتی که ما روش را محدود می‌کنیم که مناسب امور فیزیکی باشد، باز هم می‌توانیم ادعای متافیزیکی کنیم. طبق فرض‌هایی که مردم معمولاً دارند بله می‌توانیم، ولی اگر توجه داریم به دیدگاهی که پوزیتیویست‌‌ها داشتند، آنها گفتند که اصلا! چون وقتی به بحث‌های متافیزیکی وارد می‌شویم، ما باید از یک چارچوب خاص استفاده کنیم. کارنَپ گفت که ما باید یک چهارچوب استفاده کنیم که وقتی می‌خواهیم به جهان نگاه کنیم که براساس پدیدارشناسی یا براساس امور فیزیکی. و ما نمی‌توانیم اثبات کنیم که یکی از آنها نسبت به دیگری برتری دارد. یعنی فقط ما انتخاب کنیم با دلایل عملی، و ببینیم که کدام بیشتر مشکلات ما را حل می کند.

 باز هم می‌رسیم به این نکته که مسائل متافیزیکی مربوط به طبیعت‌گرایی برمی‌گردند به سوال‌های اصلی درباره اموری که چه چیزی از لحاظ دلایل عملی قابل ترجیه است برای مسائل مختلف. اینجا ما هم می‌توانیم وارد شویم؛ دینداران هم می‌توانند وارد شوند. میگوییم که بسیار خوب! همه حرف‌های شما را قبول می‌کنیم؛ مصلحت است که دین را هم قبول ‌کنیم؛ چون دیدیم در زندگی مان خیلی مفید است.

البته این بحث دیگری است که از چه لحاظ مفید است؛ اینکه به سعادت می‌رسیم یا اینکه آرامش می‌دهد که برخی گفته‌اند. ولی بدون وارد شدن به این بحث، حتی امروز ملحدانی هستند که قبول می‌کنند که دین یک پدیده اجتماعی است که در میان انسان‌ها بی‌خود نیامده و فایده‌های مختلفی دارند. این ملحدان معمولاً می‌گویند که ما باید سعی کنیم که بدون اعتقادات طوری نیازهای انسان‌ها را ارتضاء کنیم. 

این مسئله دیگری است. بنده فقط می‌گویم که اگر ملاک حل کردن سوال‌های ظاهراً متافیزیکی همان باشد که پوزیتیوست‌ها می‌گفتند و آن این بود که از عقل عملی استفاده کنیم تا ببینیم که کدام جواب  می‌دهد، در این صورت دینداران هم می‌توانند این را استفاده کنند و بگویند که ما هم  می‌توانیم به همین شیوه از اعتقادات دینی دفاع کنیم.

پرسش: اشاره کردید به روش علمی؛ در میان مسلمانان هم می‌بینیم که روش علمی پذیرفته شده است. مخصوصاً در طول تاریخ، دانشمندان و اندیشمندان مختلفی مثل ابن سینا، غزالی و غیره روش علمی را تایید کرده‌اند و در کنار آن خداباور نیز بوده‌اند. می شود از این استفاده کرد رشته علمی و طبیعت‌گرایی روش‌شناختی را می‌شود در بین مسلمانان مقبول دانست، کما اینکه علمای بالفعل حاضر هم هیچ ممانعتی با علم ندارند و قبول می‌کنند؟

پاسخ: ما می‌بینیم که در طول تاریخ علوم اسلامی دانشمند‌ان بزرگ مسلمان، خدمت خاصی به علوم طبیعی کردند. چرا این کار را کردند؟ چرا نگفتند که خدا می‌خواست که اینطوری شود؟ هر سوالی که شما دارید درباره نجوم، چرا ستاره‌ها در آسمان جاهای خاصی قرار دارد؟ چون خدا می‌خواست، تمام!

 اصلاً هیچ کسی، هیچ مسلمان دانشمندی راضی نبود با چنین نوع پاسخی؛ انکارش نکرد. گفتند بله، خدا می‌خواست این نجوم و هر چیزی که هست که اینطوری شود، ولی چطور؟ و قانون برای حرکت‌های آنها چیست؟ درباره آن خیلی زحمت کشیدند و همینطور ادامه دارد. یعنی از این جهت ما می‌توانیم بگوییم که نوعی طبیعت‌گرایی در اسلام هم است. البته نه طبیعت‌گرایی به معنای متافیزیکی که هیچ چیز مجرد وجود ندارد، یا هیچ چیز فوق طبیعی وجود ندارد.

 ولی وقتی که ما برای حوادثی که اتفاق می‌افتد دنبال تبیین هستیم، تلاش می‌کنیم تا حدی که امکان دارد تبیینی طبیعی برای آن پیدا کنیم. تاریخ علوم اینطور است و مسلمانان اصلا این را انکار نمی‌کنند و حتی برعکس در این باره سهم بیشتری داشتند. برای همین در منازعاتی که متکلمین از قدیم داشتند، گروه‌هایی بودند که می‌خواستند برای تبیین اموری که اتفاق می‌افتد از نوعی نفوذ خاص خداوند در دنیا استفاده کند؛ ولی دیدگاهی که بیشتر رایج شد، مخصوصاً در میان شیعیان، با توجه به کارهایی که افرادی مثل شیخ صدوق و کلینی انجام دادند، این بود که گفتند باید تا اندازه ممکن از عقل استفاده کنیم؛ و این تأکید برای استفاده از عقل باعث شد که دانشمندان دیگری هم بیایند و بگویند ما باید هم در علوم عقلی و هم در علوم تجربی کار کنیم و رخدادهای جهان تصادفی نیست.

بزرگ‌ترین فیلسوف عصر ابتدایی فلسفه اسلامی، ابن‌سینا، در علوم طبیعی دانشمند بود، خصوصاً در علوم پزشکی؛ چون او با روش فرضیه درست کردن و ابطال کردن و همه این نوع چیزها کاملا آشنا بود.

پرسش: احساس کردم که بحث وحدت در روش که پوزیتویست‌ها داشتند شما نقدی داشتید؛ اینکه نمی‌شود روش علوم فیزیکی و طبیعی را کثرت داد در علوم حتی مثل زیست شناسی و بلکه علوم انسانی. این را می‌شود توضیح بفرمایید که چطور است؟ و روش آن‌ها که روش واحدی است را چطوری می شود نقد کرد؟

پاسخ: فرض کنیم که ما می‌خواهیم بگوییم که تنها روشی که ما باید استفاده کنیم روش علوم فیزیکی است. الان این فقط یک مرحله بالاتر از شیمی است. مسائلی در شیمی است که ما نمی‌توانیم  آن را فقط براساس فیزیک حل کنیم. ولی دانشمندان براساس تجربه این‌ها می‌دانند که شیمی‌های مختلف هستند که کارهایی که می‌کنند ما می‌توانیم قاعده درست کنیم که بگوییم که چطوری هستند؛ ولی چیزهایی که صرفاً در فیزیک کشف کردیم، برای آن کفایت نمی کند. پس چه کار باید کنیم؟ پوزیتویست‌ها گفتند که هیچ اشکالی ندارد که در شیمی چند اصل موضوع دیگر کشف کنیم. بسیار خوب! ولی قرار بود که همه‌اش برگردد به فیزیک! با فیزیک سازگار است اما آیا این برگشتن فقط سازگار بودن است؟ خب اگر اینطوری هست پس ما راحت هستیم! ما اعتقادات دینی هم داریم که سازگار است با فیزیک! ولی نه، کارهایی که فیزیک‌گراها دارند این است که یک امیدی دارند که در درازمدت کم‌کم تمام مسائلی که هنوز در شیمی حل نشدند بالاخره یک راهی پیدا می‌کنیم در فیزیک که کاملا تبیین می‌شود.

 بنده اینجا می‌گویم که این خوشبینی بی‌خود است! یعنی درست است که ما برای خیلی از این مسائل شیمی در فیزیک راه حل پیدا کردیم، من هم امید دارم که همه شیمی را به فیزیک برگردانیم. اگر می‌توانستیم خیلی جالب می‌شد. ولی اینقدر خوشبین نیستم! یعنی بنده فکر می‌کنم که در رشد علوم همیشه جزئیات و نکته‌های در علوم‌های مختلف پیدا می شود که راحت نمی‌توانیم نشان بدهیم که چطور تبیین می‌شود از یک علمی که پایین‌تر از آن است. از این جهت بنده اشکال گرفتم.

پرسش: به اعتراف خود علم و دانشمندان، روش علمی یک روش محدودی است که در امور طبیعی کارکرد دارد. منتها یک سری سوالات اساسی برای بشر باقی است و همیشه وجود دارد؛ مثل سوال از اخلاق، سوال از مبدأ هستی، سؤال از غایت جهان، سوال از بحث‌های مربوط به فلسفه ذهن مثل آگاهی. این‌ها را خود علم ادعا دارد که من پاسخ نمی‌دهم و از حوزه مطالعات من خارج است، یا هنوز نتوانسته پاسخ بدهد. آیا می‌توانیم بگوییم که در این موارد از تبیین‌های الهیاتی استفاده کنیم؟

پاسخ: سوال خیلی خوبی است و خیلی از این بحث‌هایی که الان وجود دارد در متافیزیک درباره تبیین متمرکز شده است. یک بحثی است که بعضی از دانشمندها می‌گویند که هدف تمامی علوم تبین است. دیدگاه متقدمی هم در فلسفه علم مطرح است که برخی معتقداند که هدف علم تولید نظریه صحیح است؛ یعنی نظریه‌ای درست می‌کنیم که متشکل از چند قضیه است اگر همه آن قضایا صادق باشند به نظریه صحیح رسیده‌ایم. ولی الان بحثی که مهمی که در فلسفه علم دارند این است که می‌گویند ما صرفاً باور صادق نمی‌خواهیم، این کفایت نمی‌کند، هدف علم بیش از این است.

 پیشنهادی که دانشمندان دادند این بود که هدف ما در علم این است که تبیین کنیم. تبیین هم براساس چند اصل است‌ که مربوط به توان انسان‌ اند. صرفاً هم توصیفی نیستند. مثلاً دو نظریه داریم که هر دو با براساس داده‌های تجربی تبیین خود را ارائه می‌دهند؛ ولی یکی از آنها خیلی پیچیده است به طوری که به سختی متوجه شویم چه می‌گوید، ولی به هرحال یک نظریه است و اگر پیاده‌اش ‌کنیم می‌بینیم که برای تمام داده‌های حسی که داریم تبیین دارد. ولی نظریه دیگر ساده است. و ما آن نظریه ای که ساده‌تر است را باور می‌کنیم. اما سوال این است که چه کسی گفته که نظریه‌ی ساده‌تر احتمال بیشتری دارد که حقیقت داشته باشد؟ این فرض ما است. این چیزی است که صرفاً از روش فیزیک یا چیز دیگر به دست نمی آید.  مگر اینکه بگوییم روش فیزیک هم شامل این است که باید نظریه‌های ساده‌تر را ترجیح دهیم.

روش فیزیک فقط رفتن در لابراتور و دیدن اینکه چه رخ می‌دهد نیست؛ در حقیقت روش فیزیک و تمام علوم‌ تجربی خیلی هم ساده نیست. یعنی انواع مختلفی از تبیین داریم. تبیین علّی داریم؛ در حالی که دانشمندان در فلسفه علم اختلاف نظر خیلی جدی دارد درباره اینکه علیت چیست؟ آیا اصلا به آن نیاز داریم؟

 حتی درباره خود تبیین بعضی از دانشمندها می‌گویند که نظریه‌هایی که الان در فیزیک و شیمی مطرح می‌شود هدفش تبیین نیست. پس هدف چیست اگر تبیین نیست؟ می‌گویند که ما سعی می‌کنیم الگو درست کنیم. این الگوی ریاضی که درست می‌کنیم می‌دانیم که تحت اللفظی کاذب است، ولی خیلی قابل استفاده است. چه فایده‌ای دارد؟ مطابقت با خارج ندارد؟ یک الگویی درست کردید برای چه و چه فایده‌ای دارد که تبیین هم نمی‌کند؟ می‌گویند که فهم می‌دهد.

الان توی معرفت شناسی و فلسفه علم بحث بسیار مهمی دربارۀ فهم[7] وجود دارد. یک گروه فیلسوفان می‌گویند که تمام فهم ما برمی‌گردد به توانایی تبیین امور. ولی بعضی می‌گویند که نه، این فهم ما نشان می‌دهد وقتی که ما می‌توانیم یعنی توان داریم که الگوهای علمی استفاده کنیم. پس اگر ما می‌خواهیم بدانیم که چیزی درست فهمید یک مطلب، ببینیم که آنها با الگوهای ریاضی چه کار می‌کنند؟ اگر بلدند روشن است، اگر آنها نمی‌دانند چه کار بکنند که ...

 پس اینجا هم ما می‌توانیم بگوییم که هدفی که علوم دارند می‌تواند نظریه صادق باشد، می‌تواند تبیین مفید باشد و می‌تواند الگوسازی باشد و هریک از آنها امتیاز خودش را دارد.

پرسش: پس می‌فرمایید که تبیین تنها هدف علم نیست و آن قول مشهور پوپر که می‌گفت هدف علم تبیین است، در فلسفه علم امروز محل مناقشه است. با این حساب روش‌ها، در علوم اجتماعی هم متکثر خواهد بود. اما با سوالات مرزی چه کار کنیم؟ این سؤالاتی که مربوط به نظم جهان است، مربوط به اخلاق است، این‌ها را چطوری می‌شود تبیین کرد؟

پاسخ: یکی از فیلسوفان که به نظرم دیدگاهش تازه‌تر است از اکثریت درباره مسئله طبیعت گرایی، هیو پرایس[8] است. هیو پرایس طبیعت گرایی را تقسیم می کند به آبجکت نچرالیزم[9] و سابجکت نچرالیزم[10]؛ و منظورش طبیعت‌گرایی مربوط به موضوع بحث و طبیعت گرایی مربوط به کسانی که از این بحث استفاده می‌کنند است. پس مثلاً اگر ما می‌خواهیم نگاه کنیم به فلسفه اخلاق، بحثی درباره ارزش‌ها، از لحاظ طبیعت گرایی موضوعی، می‌توانیم بگوییم که در بحث‌های درباره اخلاق چندین قضیه داریم درباره ارزش‌ها؛ آیا ارزش‌ها وجود دارند؟ اگر وجود دارد کجا هستند؟ آیا به آنها نیاز داریم؟ همچنین یک سری مسائل دیگر.

 هیو پرایس می‌گوید که ما وقتی که از این روش در فلسفی استفاده کردیم به بن بست رسیدیم. چون که چندین قرن است که بحث می‌کنیم درباره اینکه آیا اعداد وجود دارند، آیا ارزش‌ها وجود دارند و چیزهای مختلف دیگر چه برسد به خدا و فرشتگان.

پیشنهاد هیو پرایس این بود یک بحثی در کواین تحت عنوان سمنتیک اِسِنت[11] هست. وقتی که درباره یک موضوع بحث می‌کنیم و نهایتا در مسئله متافیزیکی گیر می‌کنیم چه کار باید کنیم؟ کواین می‌گوید درچنین مواردی استفاده از روش سمنتیک اِسِنت گاهی کمک می کند؛ این که به جای بحث کردن درباره ارزش‌ها، درباره کلمه‌های ارزشی بحث کنیم و ببینیم که با زبان چه کار می‌کنیم. هیو پرایس این را به عنوان سابجکت نچرالیزم تعریف می کند. ایشان می‌گوید که می‌توانیم به گفتمان مان درباره اخلاق نگاه کنیم. البته ایشان درباره دین صحبت نمی‌کند؛ نمی‌دانم درباره دین هنوز پرهیز می‌کنند، ولی به نظرم می‌توانیم همین حرف را  درباره اخلاق، درباره ریاضیات و درباره دینداری داشته باشیم. می‌توانیم به گفتمان‌های این موضوع به عنوان پدیدارهای طبیعی که در جامعه‌ پیدا می‌شود نگاه کنیم.

 بعد سوال این است وقتی این زبان‌ها را استفاده می‌کنیم برای چیست؟ وقتی که مثلا از ریاضیات استفاده می‌کنیم، هدفمان این است که آنچه در عالم ریاضیات هست را توصیف کنیم. البته کرک گردل[12] همینطور فکر می‌کرد، ایشان معتقد بود که ریاضیدانان یک توانی دارند که مردم عادی ندارند. آنها واقعاً می‌توانند ببینند این تابع‌های ریاضی چطور با یکدیگر ارتباط دارند. خب خوشا به حالشان! ولی معمولا می‌گویند که ریاضیات هدف‌های خودش را دارند و بحث‌هایی که در ریاضیات داریم برای این است که ما می‌خواهیم صورت‌ها و ساختارهای انتزاعی را با یکدیگر مقایسه کنیم و برای رسیدن به آن از فرمول‌های ریاضیاتی را استفاده می‌کنیم و چیزهای دیگر را.

 همین‌طور می‌توانیم همین نوع جواب را درباره امور اخلاقی دهیم. در اخلاق هم همین مسئله پیدا می‌شود. اگر ما با آبجکت نچرالیزم شروع‌کنیم، این ارزش‌های اخلاقی برای طبیعت‌گرایان یک مسئله میشود، که اگر این ارزش‌ها امور فیزیکی نیستند، پس چه هستند؟ وجود دارند یا وجود ندارند؟

 پیشنهاد هیو پرایس این است که این را کنار بگذاریم و با سابجکت نچرالیزم شروع کنیم. یعنی ببینیم مردم چگونه از زبان ریاضیات و اخلاق استفاده می‌کنند. ببینیم که برای چه این را استفاده می‌کنند؟ کاربردش چیست و هدف چیست و اعتبارش از کجا می آید. نه از اینکه توصیف می‌کند چیزی که در خارج وجود دارد.

 اشکال تحلیل هیو پرایس  این است که با یک یک نوع معناشناسی براساس دلالت[13] شروع می‌شود؛ یعنی ما در نظر می‌گیریم که یک قضیه داریم، این قضیه صادق است، تا این صادق می‌شود پس موضوعش به چیزی در خارج دلالت می‌کند؛ محمول صفتی است که مطابق با آن یک شیء خارجی پیدا می‌شود. این الگو برای بعضی از مسائل خیلی خوب جواب می‌دهد، ولی در برخی موارد جواب نمی‌دهد. مثلاً وقتی که می‌خواهیم درباره وظایف صحبت کنیم، یا می‌خواهیم درباره الزام سیاسی صحبت کنیم؛ این الزامات سیاسی موجوداتی نیستند که حتی با روش‌های علوم اجتماعی بتوانیم پیدا کنیم. یعنی درباره آن بحث می‌کنیم، ولی این بحث یک بحث توصیفی درباره یک چیز خاص نیست؛ بلکه بحثی است برای تنظیم یا فهم چیستی ارتباطات ما.

 البته هیو پرایس هم تحت تأثیر ویتگنشتاین است؛ از این جهت که می‌خواد بگوید که بازی‌های زبانی مختلف داریم، باید ببینیم در این بازی زبان چه‌کار می‌کنیم. دیدگاه ایشان کمی مثل این است که می‌خواهد بگوید که در این مسائل وجودی درباره ارزش‌ها و ریاضیات و چیزهای دیگر گیرکرده‌ایم، در حالی که این مطالب را شاید بهتر بتوانیم متوجه شویم وقتی ببینیم بحث درباره در این رشته‌ها چه نقشی در جامعه ما دارد.

 فقط یک نکته دیگر‌ای که از پرایس گرفتم و به نظرم جالب است این است که ایشان می‌گوید که این طبیعت‌گرایی معمولی، طبیعت‌گرایی آبجکت نچرالیزم که متافیزیکی است، همه آن براساس دلالت است. یعنی مثلاً می‌گویند این قضیه که انجام دادن وظیفه مهم‌تر از کسب فضیلت است؛ اگر کسی چنین ادعایی داشته باشد آیا درست است؟ برای این موارد چه کار باید کرد؟ او می‌گوید در آبجکت نچرالیزم، اولین کار این است که قضیه درست کنیم و ببینیم چه مفهومی دارد و بر چه چیزی در خارج دلالت میکند. اما این مشکلات زیادی در فلسفه اخلاق و فلسفه ریاضیات ایجاد کرده است. به همین خاطر ایشان می‌گوید که خود دلالت چطور؟ آیا دلالت در جهان فیزیکی پیدا میشود؟ یا نه اصلاً نمی‌توان دلالت را متوجه شد اگر فقط در چهارچوب طبیعت‌گرایی متافیزیکی یا روش‌شناختی -به این معنا که فقط روش علوم فیزیکی و علوم تجربی استفاده کنیم- محدود شویم؟ وقتی که می‌خواهیم درباره دلالت تحقیق کنیم از چه روشی استفاده می‌کنیم؟ روش فلسفی است. فرق دارد از آن چیزهایی که توی فیزیک و شیمی وجود دارد. و اصلاً این را نمی‌فهمم که فقط بتوانیم به چند اصل موضوع محدود شویم و  دلالت هم بر ‌گردد به روانشناسی و جامعه شناسی و چیزی مثل این؛ بعید می‌دانم.

پرسش: پس می‌فرمایید که می‌شود توسعه داد. من این جور می‌فهمم که شما روش‌شناسی را توسعه می‌دهید و به نوعی می‌فرمایید روش فقط روش علوم طبیعی نیست مثل فیزیک، شیمی یا زیست شناسی و غیره و می‌شود حتی از روش‌های فلسفی استفاده کرد برای فهم مسائل جهان. درست است؟

پاسخ: بله! حرف بنده این است که هدف ما در علوم این است که هم می‌خواهیم تبیین پیدا کنیم جایی که مناسب است و همچنین گاهی هم می‌خواهیم الگو بسازیم که ما را کمک کند؛ همه چیزهایی که فهم ما افزایش دهد. که به نظر بنده هدف اصلی علوم این است که فهم مان بیشتر شود.

 برای رسیدن به این هدف که فهم امور در اخلاق و ریاضیات است، ما نمی‌توانیم خود را فقط به روش‌هایی که علوم طبیعی وجود دارد محدود کنیم. علوم طبیعی خیلی خوب است، من واقعا علوم طبیعی را خیلی دوست دارم و جالب است. دانشمندان واقعا در این رشته‌ها زحمت کشیدند و در علوم جدید پیش رفتیم؛ هیچ کس این را انکار نمی‌کند. ولی هدفی که ما در متافیزیک و فلسفه داریم این است که بتوانیم یک جهان‌بینی داشته باشیم که همه این فهم‌ها را طوری تنظیم کند و یک نوع انسجام ایجاد شود. این کار خیلی سخت است.

تقریباً بیست سال پیش در دوره دکتری دانشگاه تربیت مدرس قم در مسئله علم و دین درسی داشتم. دانشجویان همه در رشته فلسفه بودند؛ بنده گفتم که یک مسئله‌ای است که چطور می‌توانیم بین دیدگاه‌های مربوط به جهان که در متون دینی وجود دارد و دیدگاه‌هایی که در علوم جدید در این زمینه پیدا می‌شود، جمع کرد؟ یکی از آن‌ها به من گفت که خیلی راحت است، فقط کانال عوض می‌کنیم! یعنی وقتی که با تجربه درباره مسائل فیزیکی یا هر علم دیگری کار می‌کنیم، یک نوع فکر داریم و یک جهان‌بینی داریم، ولی وقتی که می‌خواهیم برویم زیارت و اینها کاملا یک کانال دیگر است؛ و اصلاً تلاش نبود برای جمع کردن این چیزها. ولی بنده همیشه امید بیشتری دارم و فکر می‌کنم که شاید ما بتوانیم بین این کانال‌ها لااقل یک هماهنگی پیدا کنیم؛ ولی واقعا همیشه راحت نیست. 

عکس‌العمل ملحدان این است که می‌گویند این نمی‌شود. اعتقادات دینی اصلا با باقی علوم جور نمی‌شود. ولی بنده اینقدر بدبین نیستم. فکر می‌کنم حداقل تاریخ دینداری نشان داده است که در طول تاریخ مردم در فرهنگ‌های مختلف اعتقادات دینشان را نگه داشتند و در عین حال کارهای جدید در علوم طبیعی آن زمان را داشتند.

پرسش: اگر یک نگرش حداقلی به دین داشته باشیم و دین را یک امر تاریخی و اجتماعی بدانیم نه متعالی؛  لااقل ادیان ابراهیمی و به خصوص اسلام با این سابقه‌ای که دانشمندان و علمای اسلامی دارند، با یک تراکم امر اجتماعی و دانشی مواجه هستیم. نمی شود به این سادگی از کنارش گذشت. لذا تبیین‌هایی که مثلاً دین در مورد مسائل اخلاق دارد، یا نسبت به غایت جهان دارد، مبدأ جهان و انسان دارد، ماهیت انسان، چیستی و سرشت انسان دارد نمی‌شود به این سادگی کنار گذاشت. این را می‌شود تقریری دانست از تبیین‌های الهیاتی؟ و به قول شما به نحوی در دایره فهم خودمان بیاوریم؟

پاسخ:  فقط به عنوان مثال انسان‌شناسی را فرض کنیم. تصویری از انسان در متون دینی پیدا می‌کنیم که با آن چیزی که در روانشناسی امروز است فرقی دارد. این تفاوت از نوع تناقض نیست ولی به هر حال فرقی هست. اگر بین آنها تناقض نیست که قابل جمع است، ولی قابل جمع بودن انسجام بین آنها را نشان نمی‌دهد. آیا می‌توانیم بین روانشناسی جدید و دیدگاه‌های متون دینی درباره انسان انسجام پیدا کنیم؟ می‌شود، به نظرم می‌شود ولی کاری آسان نیست! این کار اسلامی‌سازی علوم انسانی همین است. ما نمی‌خواهیم بگوییم که این علوم انسانی که کافرها درست کردند را بیندازیم دور و به جای آن یک علوم انسانی جدید درست کنیم. نه! آن جوری که بنده متوجه می‌شوم بیشتر یک کار عظیمی است و یک امیدی است که ما بالاخره می‌توانیم بین آن چیزهایی که در میراث دینی ما است و آن چیزی که در علوم جدید درباره این موضوعات هست، انسجام پیدا کنیم.

 مثلاً در روایت‌هایی که درباره نفس انسان داریم و برخی از آیه‌ها هم به آن اشاره می‌کند. البته باید بگوییم نفوس انسان، ما نفس اماره داریم، نفس مطمئنه داریم و چیزهای دیگر هم هست که در روایت‌ها هم می‌گویند که هر انسانی می‌تواند پنج تا نفس داشته باشد. این پنج تا چیست و چطور می‌توان این را با استفاده از بحث‌های جدید روانشناسی تبیین کرد؟ البته یک اشکال پیدا می‌شود که می‌گویند که این پنج نفس که در روایت داریم مطابقت است با پنج امری که یک دانشمند در روانشناسی گفته است. پس سبحان‌الله که آنها نمی‌دانستند که این را کشف می‌کنند و داستانی درست می کند! ولی در حقیقت به نظر بنده آن چیزی که ما داریم یک پروژه است. پروژه‌ای که می‌توانیم گمان کنیم که برای چیزهایی که در علوم دینی مثل حدیث و روایات داریم، و آن چیزهایی که در نظریه‌های جدید مربوط به این موضوعات طوری امکان جمع وجود دارد یا نه. گاهی اوقات می‌توانیم، ولی به نظرم هیچ وقت نباید بگوییم که پس منظور این آیه یا این حدیث همان چیز است. نه! این کار ما است. ما می‌خواهیم انسجام ایجاد کنیم. ما می‌توانیم بین این عالم روانشناسی جدید و آن چیزهایی که در انسان‌شناسی متون دینی هست پل پیدا کنیم؛ ولی همیشه باید بگوییم که این فقط یک تلاش ما است، نه چیزی که ما اثبات می‌کنیم.

پرسش: در واقع می‌فرمایید که براساس یک انسجام‌گرایی و انسجام‌محوری باید تلاش کنیم که سازگاری ایجاد کنیم بین داشته‌های دینی و الهیاتی و آن چه که در علم جدید اثبات می‌شود یا اثبات شده است. و این یک تلاش انسان مؤمن حساب می‌شود. چون در علم به قول پوپر به دنبال حدس و ابطال هستیم و به قول ایشان مدام به حقیقت تقرب پیدا می‌کنیم. ولی در متون دینی و آنچه که در عرف دینداران و علمای دینی رایج است این است که با واقع مطابق است. و این فهم علما حجیتی دارد که خلاصه این را می‌توانند منصوب به دین کنند. هر چند لزوماً در فقه و اینها مثلا گفتند که ما مخطئه‌ایم می‌توانیم خطا کنیم، ولی مصیب هستیم و مأجوریم. می‌خواهم بگویم این دو فضا را چطوری می‌شود به هم نزدیک کرد؟ آیا سازگاری می شود ایجاد کرد؟

پاسخ: موردی باید ببینیم، نمی‌تونیم به طور کلی بگوییم. در بعضی از موارد شاید باید بگوییم که فهم ما از دین اشکال دارد؛ وقتی اینطوری است کار جدی لازم است. ما تصور کردیم که این دین است اما ظاهری نگاه کردیم به احکام مثلا، بعد متوجه شدیم که این باید اصلاح شود. یا گاهی اوقات برعکس است؛ گاهی هم می‌بینیم که چند تا دانشمند چیزی می‌گوید که خلاف اعتقادات ما است و ما می‌توانیم بایستیم و بگوییم که نه ما برای اعتقادات خودمان دلیل داریم. میتوانیم این را قبول کنیم و تردید داشته باشیم درباره آن نظریه‌هایی که آنها پرداختند. هر دو ممکن است. آیت الله مصباح(ره) همیشه به من می‌گفتند که  فراموش نکنید که شاید هر دو اشتباه می‌کنند؛ هم فکرمان درباره علم جدید اشتباه است و هم فکرمان درباره دینداری.

پرسش: من سؤالی ندارم، اگر نکته‌ای است که نپرسیدم بفرمایید؟

پاسخ: در بحث‌های مربوط به طبیعت‌گرایی، معمولا دینداران به طبیعت‌گرایی به عنوان دشمن نگاه می‌کنند و میخواهند آن را ابطال کنند چون پایه فکری ملحدان است؛ اما بنده فکر می‌کنم که شاید این بهترین روش برای برخورد با طبیعت‌گرایی نباشد. به همین دلیل امروز سعی کردم عرض کنم طبیعت‌گرایی‌های مختلفی وجود دارند که بعضی از آنها با دینداری سازگاراند و برخی نه. و ما می‌توانیم راهی پیدا کنیم.

 نوعی از طبیعت‌گرایی وجود دارد که عکس‌العمل به دینداری است. دینداری برای خیلی از مردم مثل خرافاتی است که تصور می‌کنند خدا مثل انسان بزرگی است که پشت ابرها است و جهان را اداره می‌کنند. البته این در سنت علوم عقلی مسلمانان کنار گذاشته شده است، اما چه کار کنیم که هنوز مسلمانانی هستند که می‌گویند که خدا جسم است، به خاطر این که دست دارد و می‌نشیند. ما این را قبول نمی‌کنیم، ولی می‌خواهیم بگوییم ک طیفی از دیدگاه‌ها درمیان دینداران وجود دارد. به نظر بنده برخی از این دیدگاه‌ها مثل جسمانی بودن خداوند خیلی سخت است که کسی بخواهد به‌طور جدی از آن دفاع کند ولی دیدگاه‌های دیگر‌ی هم هستند که اکثریت مسلمانان آن را قبول دارند؛ این دیدگاه که آیه‌ها و متون‌ دینی در ظاهر اشاره به جسمانی بودن خداوند دارند را باید تفسیر و تاویل کرد. حال اگر امکان تفسیر و تاویل وجود دارد سوال پیش می‌آید که آیا می‌توان متون‌ دینی را طوری تفسیر کرد که با یافته های علوم طبیعی انسجام بیشتری داشته باشد یا نه؟ 

 و حرف نهایی بنده این بود که ما باید موردی نگاه کنیم. و به نظرم این انسجام خودش ارزش دارد؛ چون ما می‌خواهیم فهم داشته باشیم برای یک جهان‌بینی که شامل همه چیز است؛ هم دین و هم علوم طبیعی. پس اگر ما می‌توانیم انسجام ایجاد کنیم، این یک امتیاز است. اما این انسجام چطور ایجاد می‌شود؟ گاهی اوقات لازم است که دیدگاه‌مان را درباره دینداری اصلاح کنیم و گاهی هم می‌توانیم تردید ایجاد کنیم در نظریه‌های جدید در علوم اجتماعی و طبیعی. کدام رویکرد را باید داشته باشیم؟ باید موردی نگاه کنیم ببینیم که دلیل کدام طرف قوی‌تر است. وقتی که دنبال دلیل هستیم، به نظرم خیلی مفید است که فقط نگاه نکنیم که این مفاهیم که استفاده می‌کنیم به چه چیزی در خارج دلالت می‌کنند، لازم است توجه داشته باشیم -که شاید این مهمتر است- که زبانی که استفاده می‌کنیم چه هدفی دارد، چه فایده‌ای برایمان دارد؟

تشکر می‌کنم و خیلی سپاسگزارم. خیلی لطف کردید. 

پایان///

 

مصاحبه و تنظیم: علی تقی زاده بیرامی، دانشجوی دکتری فلسفه دین، دانشگاه تهران، دانشکدگان فارابی
 

[1] W. V. Quine

[2] Brightman, E. S.

[3] Metaphysical Naturalism

[4] Methodological Naturalism

[5] Physicalism

[6] The encyclopedia of unified sciences

[7] Understanding

[8] Huw Price

[9] Object Naturalism

[10] Subject Naturalism

[11] semantic essent

[12] 

[13] representationalist semantic

بازگشت بالا